و من در هر کاری، متوسط بودن را دوست ندارم

 

«بعدها، دفتر اشعارم را پاره کردم! دیدم شاعر متوسطی هستم و چه فراوان بوده (و هست) شاعر متوسط! و من در هر کاری، متوسط بودن را دوست ندارم. شاید ناشی از صفت خودخواهی باشد، ولی خیال می کنم یا نباید کاری کنم یا اگر کردم، آن کار را باید در سطح خوب و حتی الامکان، منحصربه قرد باشد...»

(گل آقا) کیومرث صابری، رویا صدر، انتشارات گل آقا، تهران، 1384


+نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱توسط بی داد | كامنت داني ()
سیمای مردی در دوردست

الان که دارم این نوشته را می‌نویسم توی جاده بیرجندم. یک جاد‌ه ی 1300 کیلومتری ازتهران.  پر از کویر و شب. جاده مثل سلول انفرادی می‌مونه. فقط تویی و یه جاده که مکرر ادامه داره و تو چاره‌ای جز صبر کردن و خیره شدن از پنجره به فراسوی خیال نداری. خیره شدن به دوردستی که شاید نیست. پنجره‌ای که هست و نیست. شب هم که باشه همه‌ی سکانس‌های فیلمی که از جاده پخش میشه شبیه هم میشه. سیاهی مطلق و و زمینی به سفیدی برف و سیمای مردی در دوردست. فکر می‌کنی به آنچه که گذشته و آنچه که باید می‌بوده و چیزی که شده و چیزی که در انتظارشی و یا دوست داری بشه. فکر می‌کنم خیلی وقتا تو زندگیم چیزی خواستم که نباید می‌خواستمش. خیلی وقتا چنگ به در و دیوار زدم و چیزی را طلب کردم. بهش رسیدم. وفتی که بهش رسیدم تازه متوجه بی‌معناییش شدم و این سوال برام مطرح شده که چرا به خواستنش مصر بودم. بی‌معنایی شاید مفهوم را درست بیان نکنه. نوعی نابجایی بهتره. اون چیز مال من نبوده و من نباید می‌خواستمش. بنابراین هزینه‌اش رو هم پرداخته‌ام. هزینه‌ی این نابجاخواستن‌ها را. نمی‌خوام بگم هر چه که مقدر شده همان است و جز او نیست. مساله‌ام این نیست. بر صحت و عدم صحتش پافشاری نمی‌کنم. تجربیات تلخ و شیرینی که از سرم گذاشته منُ قانع کرده که مخلوطی از تلاش و تقدیرگرایی، معجون لذت‌بخشی برای زندگی می تونه باشه و نه تلاش صرف و یا تقدیرگرایی مطلق!

عکس از اینجا برداشته شده است.

+نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱توسط بی داد | كامنت داني ()
نوروز در زمستان

زمین باغ بستان را به عشق باد نوروزی

بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

سعدی

 سال بلوا. سالی که زمستان‌اش سخت بود و پاییزش جانکاه. سالی که گذشت چونان دگر سال‌ها پر بود از تلخی‌ها و شیرینی‌ها. در همه‌ی لحظات تلخش دوستانی بهتر از آب روان بودند که "عزیز" بودند و یوسف جانم را از چاه انزوا بیرون کشیدند و چشم‌هایشان با من گفت که فردا روز دیگری‌ست. این بهار شاید پس از زمستانی سخت، بهار تولد من هم باشد. زیستنی نو. روزهایی نو از پس روزهایی که ناجوانمردانه سرد بودند. به قول شاملو: بهاری دیگر آمده است /  آری / اما برای آن زمستان‌ها که گذشت / نامی نیست / نامی نیست.  از آن روزها جز به چشم رویین تن شدن برای فردایی نو، یاد نمی‌کنم. که زندگی همین است. همین زمستان‌ها و بهاری‌ست که می‌توان با نگاه‌هایی نو از سرما و تیرگی‌شان کاست به گرما و سبزی‌شان فزود. هم از این روست، با زمستانی که هست، من از زندگی می‌نویسم.

 

دستانِ اشتیاق

                   از دریچه‌ها دراز خواهد شد

لبانِ فراموشی

                   به خنده باز خواهد شد

و بهار

       در معبری از غریو

تا شهرِ خسته

                  پیش‌باز خواهد شد.

 

سالی

        آری

بی‌گاهان

نوروز

      چنین

             آغاز خواهد شد

احمد شاملو

 

پ.ن1 : شاید اگر نوروز نبود زمستان را نمی‌شد به آسانی از سر گذراند. با بوی عیدی و بوی توپ و کاغذ رنگی وسط سفره‌ی نوست که می‌شود سرخوشانه زمستان را سر کرد. روزهای آخر اسفند قطعا جزو شیرین‌ترین روزهای هر سال من‌اند. شادی نوروزی شدن شهر از پسِ دیدن بساط تنگ ماهی و سبزه‌ی شب عید و صندوق‌های "عیدی ما فراموش نشود" از شادی‌های دوست‌داشتنی این شهر است که گاهی فکر طفل گمشده‌ای به اسم شادی آزارت می‌دهد. ولی نوروز انگار این طفل گمشده را برایت پیدا می‌کند و آوای کاردئونی که از کوچه‌ها به گوش می‌رسد پیام آور همین پیدا شدن است.

پ.ن2 : تولد عید شما مبارک. :)

+نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠توسط بی داد | كامنت داني ()
یک ایرانْ فرهادی حرفْ

نمی‌دانم کار اصغر فرهادی بعد از دریافت اسکار چقدر درست بود. اینکه در آن فضای لبریز از حرف‌هایی از جنس سینما و آرتیست و هوگو، حرف‌هایی سیاسی زدن. سیاسی چرا؟ مگر صحبت از سرزمینی به وسعت تاریخ و فرهنگ، سیاسی است؟ مگر صحبت از ملتی که زیر غبار سیاست مدفون شده حرفی سیاسی است؟ به گمان من آن ایرانی که اصغر فرهادی از آن سخن گفت، همان ایرانی نیست که نفت‌اش در آستانه‌ی تحریم است و زمامدارانش آن را آزادترین کشور جهان می‌خوانند. نه. آن ایرانی که اصغر فرهادی از او سخن می‌راند همان ایرانی نیست که معاونت سیمایی‌اش بیانیه‌ای علیه همین فرهادی منتشر می‌کند که «انا لله و انا الیه راجعون». آن ایران‌ِ فرهادی، همان ایرانی است که راضیه‌هایش به خاطر غرور حجت بیکارش پنهانی در خانه‌ی این و آن، تحقیرها را برای شادی سمیه‌اش به جان می‌خرد. همان ایرانی که نادرها و سیمین‌ها و حجت‌ها و راضیه‌هایش با وجود همه‌ی جدایی‌ها باز هم در کنار هم می‌مانند تا آن چند دقیقه را خلق کنند. من فکر می‌کنم این همان ایرانی است که فرهادی در سخنان خود پس از دریافت اسکار از او می‌گوید. جایی که قاعدتا می‌باید چون دیگر برندگان اسکار، محلی باشد برای قدردانی‌ها و سپاس‌ها و حرف‌های شاد و شیرین زدن. آن چند دقیقه‌ی تاریخی که شاید چندین و چند سال دیگر باید بگذرد تا یک ایرانیِ دیگر به آن دست یابد.

نمی‌دانم کار اصغر فرهادی چقدر درست بود ولی این را می‌دانم که هر بار پس از دیدن آن صحنه‌های اعلام ساندرا پولاک "A Seperation, Iran, Asghar Farhadi" تنم می‌لرزد و بغض همه‌ی جدایی‌های درونم می‌ترکد و هر بار اشکی از جنس شوق و امید و افتخار در چشمانم حلقه می‌زند. تنم به وسعت یک ایران جدایی به وسعت یک ایران حرف که فرهادی در آن چند دقیقه به شیواترین بیان ممکن به زبان آورد می‌لرزد. یک ایران از حرف‌های فرهادی به وجد آمد و با وجود همه‌ی جدایی‌های زندگی‌اش به او گفت:

 اصغر، خیلی چاکریم.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠توسط بی داد | كامنت داني ()