بدو بدو رسیدم دم درِ نظام وظیفه. درا رو بسته بودند و سربازی که جلوی در واستاده بود گفت: برو فردا بیا. پیرمردی حدودا 70 ساله با موهای کاملا سفید و البته متراکم با عینک دسته کائوچویی داشت جلوی در به سربازه التماس میکرد که بذار برم تو. مدام میگفت بذار برم تو یه سوال دارم. سرباز راهش نداد و گفت: تعطیله، برو فردا بیا. پیرمرد که یه بغض پنهانی زیر پوست صورت چروکیدهاش خزید، ناامیدانه برگشت. همراش شدم و ازش پرسیدم مشکلتون چیه مگه؟ یه نگاهی مهربونی بهم کرد و انگار که خیلی دلش می خواست با یکی حرف بزنه گفت: پسرم کارت پایان خدمتشو گم کرده. الان که درخواست المثنی داده میگن باید عکس پرسنلی بیاره. من الان عکس پرسنلی اون موقعشو از کجا بیارم؟ الان 10 سال از اون موقع میگذره. پرسیدم خب بره یه عکس دیگه بگیره. گفت: نمیشه آخه. گفتم: چرا. گفت: چون آلمانه. گفتم: یه عکس از اون موقعش ندارین؟ گفت: چرا دارم ولی هر عکاسیای که میرم حاضر نمیشه این کارو بکنه. کار فوتوشاپیه. باید یه لباس تن عکس اون موقعش کنن. کاری نداره ولی حاضر نمیشن انجام بدن. گفتم: خب… خب نمیشه لباس براش بفرستین اونجا عکس بگیره بفرسته؟ یه لبخندی که معنای پیچیدهای داشت بهم کرد و یه چند لحظه بینمون به سکوت گذاشت. بعد تو صورت همدیگه نگاه کردیم و شروع کردیم به خندیدن و خندیدن و خندیدن و خندیدن قاه قاه قاه.
پ.ن: صدای زمینه
پنجشنبه بلیط قطار دارم. برف بیاد. قطارمون از روی برفا رد بشه. باد و کولاک تو بیابون در های و هوی باشه. باد، برف رو با همهی توانش بکوبه به شیشههای پنجره. دور لبههای پنجره، برف جمع شه. تتق تتق-تتق. توی قطار گرم باشه. به تماشای آبهای سپید رو گوش کنی.(+) بیرونو نگاه کنی. همهجا سفیده. سفید یعنی چی؟ یعنی هیچ چی نبوده ؟ یا یه چیزی بوده الان نیست؟ چه فرقی میکنه. مهم اینه که الان هیچی نیست. سفید ِ سفید. مثل روز اولی که هیچی نبوده. تتق تتق-تتق. ببایان را سراسر برف گرفتهس. صدای مهماندار میاد. داره کوپه به کوپه صداش نزدیکتر میشه. قبل از اینکه برسه تو میتونی صداشو بشنوی که چی میگه. دلهره داری. نه تو، دلت نمیخواد پیاده شی. مهماندار میرسه. در کوپه رو باز میکنه: آماده شین، ده دقیقه دیگه میرسیم. بلند میشی داد میزنی: این قطار حق منه، سهم منه، عشق منه، من پیاده نمیشم. اینو میگی و سرجات میشینی. از پنجره به بیرون خیره میشی. مهماندار چند لحظه نگاهت میکنه. در کوپه رو میبنده و میره سراغ کوپهی بعدی: آماده شین، ده دقیقه دیگه میرسیم. بیرونو نگاه میکنی. صدای خانمی که تو گوشت نشسته اوج میگیره: زمین عریان مانده است و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید. همهجا سفیده. سرمای هوای بیرون رو میتونی ببینی. توی قطار گرمه: پرندهها به تماشای بادها رفتند، رفتند، رفتند. تتق تتق-تتق.

عکس از ریحانه احسانپور
دوستی خانوادگی داشتیم که مرد بیابان بود. هیچوقت به روشنی درنیافتم که این آشناییمان از چه سوت. عید که میشد با همسر مهربانش راه خانهمان را در پیش میگرفتند و دیدارهامان تازه میشد. یادم هست که از کودکی ایشان را به عنوان میهمانان ویژه به ما بچهها معرفی میکردند. انتهای زلالی و مهربانی و صفا و مهر را تصور کن. توانستی؟ حالا همهی آن حجم را در قالب تن بریز. آن دو، جلوهای از این تنها بودند. ساده و روان. به زلالی سهراب. گاه فکر می کنم که چه میشد آدمی، سبکی چنین را برای زیستن اختیار کند. سبکی پالوده و به دوری از آلودگیهای بشر-ساخت. زیستنی سرشار از طبیعت. بشر را نه آغاز و نه پایاناش اختیار هست. ولی چگونه زیستن را که میتواند بهگزین کند. چگونه است که از دامان طبیعتِ رام به وسعت وحشتِ شهر میگریزد؟ نمیدانم.
کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد؟
و گوش کن! که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجرهی خواب را به هم میزند
«سهراب سپهری»
عصر جمعهای دیگر است. راستی کسی میداند تقویمی را که جمعه نداشته باشد از کجا میتوانم بخرم؟
تلفنی راهی خانه میشوم و پس از گفتگویی تکراری و مطلوب از آنسوی میشنوم که: شاه مراد مُرد.
دربارهی فیلم یه حبه قند

خلاصه فیلم
فیلم، داستان بخشی از زندگی خانوادهای ایرانی را به نمایش میگذارد. محوریت این روایت، حول جشن عروسی دختر کوچک خانواده(پسند) و نیز مرگ داییِ بزرگ خانواده است. فیلم با روایت خوشیها و شادیهای خانواده آغاز میشود و در چرخشی که در دقایق میانی فیلم اتفاق میافتد مرگ دایی اتفاق افتاده و با مراسم عزاداری وی به پایان میرسد.
چرا این فیلم را دوست داریم؟
روایت داستان را میتوان از زوایای مختلف مورد کنکاش قرار داد. از سویی فیلم روایتگر گفتارها و کنشهایی است که همگی ریشه در سنت زندگی ایرانیان داشته و انگار کن این فیلم آئینهای را در مقابل چشمان تماشاگر میگذارد تا آن منِ پنهان، که خاک زمان بر او نشسته را بیرون کشیده و با تماشایش، پروازی به خاطراتِ خوشِ گذشته کند. شوخیها و حرفها و رفتارهایی را بازسازی میکند که دیگر نیست. آن خندههای از ته دل، آن شادمانگیهای خلقالساعه، آن یکیبودنها، آن قرض دادنهای گردنبند و گوشواره و حتی جوراب، آن حرفهای خودمانی زنانه و مردانه و حتی آن "به سوی تو، به طرف کوی تو، سپیدهدم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی؟".
علاوه بر این، فیلم، نمایشگر نوعی تضادهاست که در قالب آدمها و رفتارهایشان جلوه میکند. نمایشی از خندهها و شوخیها و اشکها و غمها. حبه قندی که خود نماد عروسی و شادی و خنده است بدل به عاملی برای مرگ و گریه و غم میشود. مهناز و حمیدآقا که در بخش اول فیلم چشم دیدن هم را ندارند پس از مرگ دایی از همدیگر مراقبت میکنند و مهناز میگوید صدای حمیدآقا خوب است. پسری که مدام زبان میخواند و سراسر بخش اول فیلم در انزواست در بخش دوم فیلم به جمع خانواده میپیوندد و اویی که در بخش نخست دعوت دختر را برای آویزان نمودن ریسه با نوعی بیمیلی رد میکند حال به همراه همان دختر کودکی را در بغل دارد و یاریگر خانواده است.

چرا ممکن است این فیلم را دوست نداشته باشیم؟
از سویی دیگر فیلم، تماشاگر را در مواجهه با نوعی المانهای جاذب و کشنده برای ماندن در وطن قرار میدهد. نشانه هایش از آنسوی مرزهاٰ حرفهایی از جنس کلانتر خانواده و کاری با کار تو نداشتن و اینترنتی عقد کردن و "Can you help me. I am lost. I am looking for this adress" است و نشانههای وطنیاش همه و همه یا هم بودنهاست، چه در خوشیها و چه در ایام غم. اینجا ماندنها را سراسر شیرین میسازد، چه عروسی باشد چه غم. و رفتنها و مهاجرت را سنگین و غمانگیز میشمارد. و همهی سکانسهای از رفتن صحبت به میان آمده را آکنده از نوعی تلخی و غم میسازد. در نگاهی بیرحمانهتر میتوان کارگردان را به نوعی تقلب هم متهم ساخت. تقلبی که کارگردان سعی دارد به هر ترفندی که شده به تماشاگر بقبولاند و شاید مهمترین بروز بیرونیاش همین است که داماد واقعی غائب است و دامادی که نیست، هست. از سویی دیگر گنجادن مفهومی مانند جن و اختصاص سکانسهای در رابطه با درگیری بچهها و جن به هر منظور و استعارهای هم که باشد، نامتجانس مینمود و چونان وصلهای ناجور بر فرش خوشرنگ و لعاب فیلم.
منقدان مخالف چه میگویند؟
1. سیدرضا بهرامی نژاد می نویسد:
یعنی چون ما در روزگار سختی زندگی می کنیم باید از هر چیزی که عطر و بوی ایران (ولو زورچپان و تصنعی و کلیشه ای) داشت تا این اندازه بد و ذوق زده دفاع کنیم؟ دوران سرد و تلخی است. هویت مان چه در داخل و چه در خارج از کشور مدام زیر سوال برده و مذمت می شود. اما بیایید استوار باشیم و جسارت نگاه کردن به خودمان را داشته باشیم. بپذیریم که زندگی های بسیاری از ما ایرانیان دیگر شبیه آدمهای این فیلم نیست. فراموش کنیم این کلیشه ی دهاتی وار را که ایرانی بودن وابسته به لهجه ی شیرین داشتن و زندگی در خانه ی سنتی آبا اجدادی و فانوس و کله قند است. باور کنیم که نمی شود به انبارهای نداشته مان برگردیم و ریشه ها را جستجو کنیم. ریشه ها در درک و پذیرش شجاعانه ی زندگی شکننده و پرتناقض همین امروز است. سنت ها به تنهایی فریبنده و ناکارآمد اند. سنت های دیروز را باید که از منظر شعور و عقل امروز خوانش کرد و چقدر همه مان در این سفر تنها و سرگردانیم.
2. علی بزرگیان هم میگوید:
فیلم هجویهای است بر غم و شادی ایرانی. برای اثبات این قضیه ادلهای نیست اما اگر چنین هم باشد تماشاگر با دیدنِ تصاویر عروسی و عزا به نظر میرسد این احساس را ندارد. دستکم در بازی بازیگران چنین نیست. به عنوان مثال در بازی نگار جواهریان، نوع و جنسی از بازی دیده میشود که به مخاطب میگوید آن چه میبیند شوخی نیست. نکتهٔ بعدی درباره تأویلهایی است که شاید در پسِ تصاویر این فیلم نهفته و مدنظر فیلمساز بوده باشد. این که خانهٔ قدیمی فیلم با خانوادهای که در آن زیست میکند و در کنارش پدیدههای مدرن نیز حضور دارند (گوشی آیفون و لپتاب) به نوعی اشارهای است به تداوم اصالت در کشاکش دوران گذار از سنت به مدرنیسم. اما چه این تأویلها را بپذیریم و چه نه، مهم آن است که «یه حبه قند» با ریتمی کُند، کشدار و جاهایی حوصله سَر بَر است. از دقیقهٔ هشتاد به بعد است که داستان فیلم آغاز میشود و این داستان، داستانِ آدمهایش میتواند تا دقیقهها و ساعتهای بسیاری ادامه پیدا کند و تأویل پشت تأویل بیاید. به قولِ هاوارد هاکس «فیلم خوب یعنی سه سکانس بزرگ، بدون هیچ سکانس بدی».
پسند چه رازی دارد؟
نگار جواهریان در مصاحبهای که با مجلهی فیلم انجام داده اشاره به رازی میکند که پسند با خود حمل میکند و هیچکس از این راز آگاهی ندارد. شاید بتوان با نگاهی دقیقتر به این راز نزدیک شد. وقتی که دایی در نزد پسند با مادر در مورد زنگ زدن به قاسم حرف میزند، پسند دچار نوعی آسفتگی میشود. زنان خانواده موقعی که پسند با زندایی در حمام است در مورد قاسم حرف میزنند، پسند دوبار آشفته میشود. وقتی که پسند برای دایی صبحانه میبرد و دایی در مورد قاسم حرف میزند، پسند باز هم دگرگون میشود. وقتی که قاسم به خانه میآید این پسند است که برای بردن غذای قاسم اشتیاق دارد و حتی از هولی که دارد سینی غذا را واژگون میکند. هنگامی که پسند وارد اتاقی میشود که قاسم در آن حضور دارد، هر دو با هم به یکدیگر تسلیت میگویند. وقتی که چشم هردوی ایشان به اثرات قرمزی ِ املت ریخته شده بر روی چادر سفیدرنگ پسند میافتد پسند به سرعت همراه با نوعی خجالت لکههای سرخ رنگ را پنهان میکند. وقتی که پسند از اتاق بیرون میآید چادر خود را بر روی سفرهی عقد میکشد تا اثرات مراسم عقد خود را پنهان کند. شاهکلید این اتفاقات در سکانسی نهفته است که هر دوی آنها نزد زندایی میروند. زندایی از قاسم میپرسد: "کجا بودی؟" پسند و قاسم همزمان به این سوال پاسخ میدهند. پسند میگوید: "نبود، همین امروز اومد" و قاسم میگوید:"من همینجا بودم" و در ادامه قاسم در حالی که نیمنگاهی هم به پسند دارد، میگوید: "این دفعه که برگردم دیگه برای همیشه میمونم". و همچنین سکانس پایانی فیلم که لبخندی آکنده از نوعی آرامش و رضایت با شنیدن "به سوی تو، به طرف کوی تو، سپیدهدم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی؟" بر لبان پسند نقش میبندد.

مهمترین بازیگر فیلم کیست؟
بدون تردید مهمترین بازیگر فیلم، پسند با بازی نگار جواهریان است. هرچند در گفتارها و نوشتارها، مجموعهی بازیگران این فیلم را شایستهی تحسین شمردهاند و به حق هم چنین است، ولی آن چیزی که نگار جواهریان در این فیلم از خود به نمایش میگذارد بازی فوقالعادهی حرکت چهره و بدن و لحن است در کنار دیالوگهایش. بخش اعظم بازی وی دربرگیرندهی سکانسهایی است که او بدون کلام و با بازی چشم و چهره، حرفها میزند و شاید اغراق نباشد اگر بگوییم تنها نگار جواهریان است که توانایی و برازندگی چنین بازی را دارد.
بهترین سکانس فیلم کدام است؟
سکانسهای برگزیدهی من اینها هستند:
1. سکانسی که صبح روز مرگ دایی، پسند درحالی که برای دایی سفرهی صبحانه را پهن میکند، دایی از قاسم میگوید، پسند یک لحظه پس از اینکه برای آوردن نان میرود برمیگردد و دست به شانهی دایی گذاشته و میگوید: "دایی من که هنوز نرفتم، تا 6 ماه دیگه هم هیچجا نمیرم."و بعد بدون اینکه منتظر واکنش دایی بماند برمیخیزد و میرود تا برای دایی نان گرم بیاورد.

2. سکانسی که در دقایق پایانی فیلم پسند کنار رادیوی روشن مانده میآید و همچنان که رادیو نوای عاشقانهی "به سوی تو، به طرف کوی تو، سپیدهدم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی؟" را میخواند پسند نگاهی به پایین انداخته آنگاه دوباره به نقطهای دور خیره مانده و با مکثی چند ثانیهای، لبخندی آکنده از معنا بر لبانش نقش میبندد.
پ.ن1: عنوان یادداشت، شعری از سهراب سپهری است.
پ.ن2: نوشتههای بیشتر را میتوانید اینجا بخوانید.
