بوی عیدی بوی توپ ...

 

سالی دیگر گذشت.

سالی پر از غم ها و شادی ها،

سالی سرشار از دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها،

سالی لبریز از عشق ها و تنفرها،

پر از جنگ و صلح،

بارها به چرایی بودنمان به عنوان بشر و فراتر از آن، اشرف مخلوقات اندیشیده ام. در این راه توجیح هایی بس نغز را نیز تحمل نموده ام! نیز بارها تا مرز " کافر شدی باز" پیش رفته ام،

ولی...

نوستالوژی نوروز،

نوروز رو خیلی دوست دارم. از لحظۀ تحویل سال گذشته برای رسیدنش لحظه شماری می کنم. نوستالوژی خاص نوروز واقعا" دوست داشتنیه. اصلا" هر آن چیزی که از کودکی برامون به یادگار مونده و ما رو به اون دوران می بره قشنگه، پاکه، مهربونه.

خدا بیامرزه پدربزرگمو که 3-4 سالی میشه دیگه بینمون نیست همیشه اولین عیدی هامونو ازش می گرفتیم. نمی دونم چرا وقتی برای بار اول که خبر نبودنشو شنیدم برای 10 دقیقه اصلا" نتونستم گریه کنم ولی بعد با تمام وجود اشک ریختم مثل همین حالا....

شب تحویل سال که می شد همۀ دایی ها و خاله ها هر طور که شده بود خودشونو از اقصی نقاط کشور به خونه پدر بزرگ می رسوندند. همه شاد بودیم. می خندیدیم. از ته دل و فارغ از حسادت ها و کینه ها و طعنه ها.  

لحظۀ تحویل سال صدای خاص ساز نوروز لرزه به تنم می نداخت . حس این لحظه که همراه با چرخش عقربه  ساعت به سمت لحظۀ تحویل میشه از ناب ترین حساییه که آدم تو زندگیش به ندرت اونا رو تجربه می کنه!

نوروز از رسوم واقعا" به یاد ماندنی و متمدن و مدرن ما ایرانیاست. کاشکی قدر این رسوم ملی و سنتی رو بیشتر بدونیم و بی هیچ دلیلی در پای رسوم و قواعد مذهبی ذبح نکنیم و نکنند!

 

بوی عیدی                          بوی توپ                      بوی کاغذ رنگی 
 بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو 
 بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ 
 با اینا زمستونو سر می کنم      
 با اینا خستگیمو در می کنم 
 شادی شکستن قلک پول 
 وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد 
 بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
 فکر قاشق زدن دختر چادر سیاه 

 شوق یک خیز بلند از روی بو ته های نور 
 برق کفش جفت شده تو گنجه ها 
 عشق یک ستاره ساختن با دولک 
 ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه 
 بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب 
 بوی باغچه                      بوی حوض                         عطر خوب نذری 
 عصر جمعه                     پی فانوس                          توی کوچه گم شدن 
 توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی 
 با اینا زمستونو سر می کنم 
 با اینا خستگیمو در می کنم 
 با اینا بهارو بار می کن

«فرهاد»

پ.ن:

تنها خواستیم دینمان را به نوروز ادا کرده باشیم(هر چند زیاد به دلمان نچسبید!)

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()
توشیشان

 

بعید است دوستان هم نسل ما و یا نسل پیش تر و پس تر از ما کارتون توشیشان را حداقل یکبار ندیده باشند. بنده خود حسابش را ندارم! هفتۀ گذشته بار دیگر سیما اقدام به پخش مجددش نمود و ما نیز به نوبۀ خویش دینمان را به توشیشان ادا کرده و دوستانمان را از پخش آن آگاه نمودیم!

بی انصافی است به کارتون توشیشان تنها از منظر کارتونی هم تراز و هم سبک کارتون های دیگری چون "دی جی مون"  و "دوقلوهای افسانه ای" نگریسته شود. توشیشان تنها یک کارتون نیست. تنها یک شخصیت نیز نیست. توشیشان برشی است از وجود و درون آدم ها! برشی است از وجودی که گاهی اوقات از آن به "فرشته خوبه" یاد می شود! 

توشیشان را همه ی بینندگانش دوست دارند. این دوست داشتن نه از سر بازی خوب توشیشان و نه از سر کارگردانی و تصویر برداری فوق العادۀ کارگردان و فیمبردار بلکه این دوست داشتن از آن جهت است که توشیشان، خوی خوب و پاک آدم ها را بر انگیخته و به صحنه فرامی خواند. خوی خوبی که در اکثر موارد به خواب رفته است!

آنجایی که داستان توشیشان با جنگ آغاز می شود و توشیشان با چشمان خود می بیند که مادرش، مادرِ زندگی اش را به اسارت می گیرند و با تمام وجود اشک می ریزد و به دنبال مادرش یعنی همۀ زندگی اش،  همۀ آنچیزی که برایش باقی مانده می دود، بیننده را نیز با خود می دواند و این دوی ِ عاشقانه بسیار دوست داشتنی است!

یا در سکانسی دیگر وقتی توشیشان به دوستِ کوچکِ خویش یاری می دهد تا از دست ِ ماموران ِ حاکم فرار کند و او و همۀ دوستانش در تلاشند تا در چنگال ِ قانون ِ مستبد (قانونی که تنها صورت مساله را پاک می کند و با تمام وجود سعی می کند تا به همه القا کند که اوضاع به شدت خوب است و زندگی شیرین است و مردم خودجوش در راهپیمایی ها شرکت می کنند!) گرفتار نیایند، بینندۀ توشیشان با تمام وجود دعا می کند تا بچه های پاک سرشت و اما دزد، در دام ماموران نیافتند و آنجایی که ماموران با شیادی ِ تمام، آنها را بر جرم بر هم زدن نظم عمومی و اغتشاش و تشویش، دستگیر می کنند، بیننده با تمام وجود به ماموران فحش می دهد!

و یا وقتی در اوج ِ داستان آنجایی که توشیشان نباید حرف بزند ولی او در حالی که سختی هایی بس صعب را پشت سر گذارده و در آخرین مرحله از آزمون ابراهیم وارش اکنون که صحنۀ زجر دیدن و از جان گذگشتگی ِ مادر و قربانی شدن اسماعیلش را به نظاره نشسته و با تمام وجود اسم مادرش را فریاد می زند، بیننده نیز با او هم ذات پنداری نموده و با قرار دادن خویش در جایگاه توشیشان از ته دل مادر ِ درونش را می طلبد و اشک می ریزد!

همۀ این صحنه ها در کنار صحنه هایی که بیننده را به اخلاق فرا می خواند نظیر صحنه هایی که تلاش می کند تا به بیننده القا کند که پول و قدرت اخی! است و آدمهای پولدار و قدرتمند معمولا" یا چاقند و یا یک چشم ، و فقط و فقط اتکای به نفس، خوب است، داستانی به مراتب فراتر از یک کارتون را به نمایش گذارده و در جای جای خویش  با فرا خواندن خوی پاک و دوست داشتنی آدمها، توشیشان ِ وجود ِ آنها را دوباره حداقل برای ساعاتی، از خواب بیدار می کند!

داستان توشیشان از معدود داستان هایی است که بیننده آرزو می کند پایانی خوش داشته و در نهایت با عروسی به اتمام برسد.

پس از اتمام داستان نیز بیننده بی اختیار و از سر شوق پیام شادی خویش را به دوستان ِ دوست، می رساند!!! و با تمام وجود فریاد می زند:

" توشیشان دوست داریم!"

و این است چرایی ِ دوست داشتن و زلف گره زدن بینندگان ِ جان با توشیشان! (با اجازۀ استاد صالح اعلا !) 

 

+نوشته شده در شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()
"عشق" از نگاه کودکان ِ کار

 

فکر نکنی خوشگلم، قشنگم نیستم، حتا ملوسم نیستم.

بد لباسم و بد دهنم   خیلی. ولی مادرم می گه که من فقط دختر خود خودشم. آخه میدونی چی یه مادرا عاشق بچه شونن.

منا، 19 ساله

من عاشق خدا هستم. هر چه بگوید به حرفش گوش می کنم. وقتی جارو می کنم با او حرف می زنم.

 رخت که می شورم با او درد دل می کنم.

 یک شب خوابش را دیدم. خواب خیلی خیلی خوبی بود قشنگ بود. صبح برای مادرم تعریف کردم به من بد گفت و فحش داد خدا هم بدش آمد و هیچ وقت دیگر به خوابم نیامد.

فاطمه، 15 ساله، سوم دبستان

 

عشق تپه ای است که هیچ خری از آن بالا نمی رود.

مینا، 18 ساله، دوم دبیرستان

-------------------------------------------------------------

برگرفته از کتاب "ترس غار"

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()
و اینک عشق...2

 

در ابتدا چند نکته را عارض می شویم:

1-      هر که پست پیشین را نخوانده، وارد این پست نشود!

2-      ازهمۀ دوستانی که مطالب پست قبلی به مذاقشان خوش نیامده و خود در حال تجربه نمودن آن چنان عشق هایی! بوده اند و بر این باورند که ما قصد به سخره گرفتن عشقشان را داشته ایم، بسیارپوزش می طلبیم و فقط می توانیم بگوییم "خیلی مخلصیم داش(یا آبجی)"

3-      بسیار خرسند شدیم و شادان از گمانه زنی های برخی از دوستان مبنی بر گرفتار آمدن ما در دام عشق  (چی از این بهتر!)

4-      در پست قبلی به برخی از نمونه های عشقی که در پیرامونمان در حال رخ دادن است اشاره کردم، در ابتدا بایستی عر ض کنم اصلا" و ابدا" نیت من تو پست قبلی تحقیر عشق نبود. تنزل بخشیدن به عشق هم نبود. و از همه مهم تر اینکه  تو پست قبلی من اصلا" نظر خودم رو دخیل نکردم. فقط و فقط به ذکر نشانه هایی از بروز عشق تو اطرافمون پرداختم!

5-       تازه می خوام نظر خودم رو در مورد عشق بگم! (حواسا جمع نیستا!)

و اما بعد....

عشق آن باشد که حیرانت کند    بی نیاز از کفر و ایمانت کند

همین!

دیگه بهتر از این نمیشه عشق رو تعریف کرد!

به نظر من عشق یه حالته، حسه، یه لحظه ست، یه شوره، شیداییه، یه رها شدن از قفس تنه، یکی شدنه، من نبودنه، ما شدنه .

عشق اصلا" تعریف نداره!

 چه جوری می خوای این حالت، حس، لحظه ، شور و شیدایی رو در قالب کلمات بریزی؟ اصلا" چرا باید بریزی؟ اصلا"مگه آدم همیشه باید حرف بزنه، مگه همیشه باید برای کاراش دلیل داشته باشه؟ آدم می تونه بگه که من آلان عاشقم ولی من اصلا" نمی تونم با این کنار بیام که شما یه آدم عاشق رو مجبور کنی بهت بگه چرا عاشقه؟ و اینجاست که نقطه ضعف عاشق هویدا میشه و در جواب این سوال که چرا عاشقه، کم میاره.

 

عشق یه لحظه ست یه اتفاقه، یه اتفاق شیرین. چی اشکالی داره اگه یکی پشت فرمون کامیون عاشق بشه، یا اینکه عشق خودشوبه شکل یه کادویی که احتمالا" عکس یه سری قلب جیگری روشه بروز بده؟ چرا باید همه برای عاشق شدن یه سیر سلوک خاصی رو طی کرده باشن؟ چرا ما فکر می کنیم فقط آدمای خاص می تونن عاشق شن؟ چرا برای عاشق شدن حداقل مدرکی باید وجود داشته باشه؟  مگه حس خوب فقط سراغ آدمای خاص میاد؟!

یکی عشق خودشو با"بگذارتا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید هرچند آنجا جزرنج و پریشانی نباشد " می فهمه یکی دیگه با"شیر در بادیه عشق تو روباه شود"،  یکی میگه خیلی می خوامت یکی دیگه میگه I LOVE U !

چرا باید همۀ آدما مثل هم عاشق بشن و مثل هم عشقشون رو بروز بدن ؟!

مگه وقتی حافظ گفت که:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر               یادگاری که در این گنبد دوار بماند

اینو هم به پاورقی اضافه کرد که "فقط عرفا و فقها بخوانند" ؟؟!

 

ولی...

ولی باید قبول کنیم فقط عشقه  که عشقه!

عشق مقدس ترین حسیه که می تونه سراغ آدم بیاد و اونو به پرواز در بیاره،

عشق می تونه حس آدم باشه  تو لحظه ی نگاه کردن به مهتاب،

 عشق یعنی فریاد های از دل برآمدۀ ناظری در یادگار دوست، یعنی آوای کمانچۀ کلهر!

مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

 عشق یعنی شب بیداری های مادر، یعنی غرور پدر. یعنی لبخند همراه حزن دخترک فال فروش. یعنی نگاه کردن به گل یاس. 

عاشق کسیه که هیچ منیتی از خودش بروز نمی ده ، من براش مفهومی نداره، هر آنچه که میبینه یکی شدن با معشوقه، برای اون فدا شدن در راه معشوق نه یک آرزو که یه آرمانه،

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، از آنی همه من

من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

عاشق وقتی عاشقه، خوشحاله، عزیزه، بزرگه، عزت منده، با گذشته،

برای عاشق، دوری از معشوق مفهومی نداره، دوری و نزدیکی برای عاشق از جنس زمان و مکان فیزیکی نیست !

 وقتی عاشق خودشو از معشوق دور می بینه با تمام وجود فریاد می زنه:

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بیرحم تو بیزارتر است

بگذاشتی­ام غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

وقتی عاشق، عشقش رو برای معشوقش بروز می ده و با در بستۀ معشوق مواجه میشه، زبان به نفرین و ناسزا باز نمی کنه و تو صورت معشوقش اسید نمی پاشه بلکه به صورت خودش اسید می پاشه!

عاشق تحت این شرایط هم  حتی دنبال راهی می گرده تا بتون خواسته های معشوقش رو برآورده و خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده و دوباره خودش رو به معشوقش  برسونه:

بر من در وصل بسته می دارد دوست

دل را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس من و دلشکستگی بر در او

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

همۀ آرمان و آمال عاشق تو معشوق خلاصه میشه.

عاشق همیشه عاشقه،

 عاشق، عاشق ِ مست شدن و مست موندنه.

 عاشق پر انرژیه، به همه انرژی میده، همه رو دوست داره، دوست داره همه خوشحال باشن، عاشق وقتی دخترک فال فروش رو میبینه دلش می لرزه، عاشق خیلی زود می تونه اشک بریزه، بخنده، بخندونه ولی یه عاشق هرگز اشکی رو سبب نمیشه.  عاشق بارونو دوست داره. خدا رو دوست داره و همۀ مظاهر عشق رو هم دوست داره.

برای یه عاشق بازۀ زمانی مفهومی نداره، اون همیشه نسبت به عشقش وفادار می مونه،

بیایید، بیایید، به گلزار بگردیم
بر این نقطه ی اقبال چو پرگار بگردیم
بیایید که امروز به اقبال و به پیروز
چو عشاق نو آموز بر آن یار بگردیم

درین خاک، درین خاک، درین مزرعه پاک
به جز مهر، به جز عشق، دگر بذر نکاریم

و این بود نظر ما حول ِ عشق.

               

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()
و اینک عشق...1

 

 

همیشه با خودم فکر می کردم عاشق کیه یا اینکه عاشقی چیه؟ کی آدما عاشق میشن؟ اصلا" هم منظورم عشق های قللمبه سلمبه و عشق هایی که چونان سنگ بزرگ اند نشانه نزدن، نیست. همین عشق خودمونو می گم، عشقی کاملا زمینی و از جنس بیژن و منیژه.

شکر خدا ما تو ادبیاتمون ازاین جنس عشاق زیاد هم داریم ، ممکنه یکی بگه جنس این عاشق شدنا هم زمینی نیست که !

بابا به چه زبونی منظورم رو برسونم؟!

 اصلا"،

 اصلا"،

 عشق پارک لاله ای! (البته در همچین مواقعی اولین چیزی که به ذهن می رسه هم همینه، من یکم شلوغش کردم!)،

 بنابراین حالا که بر سر جنس عشقمون به یه تفاهمی رسیدیم دوباره سوالامو می پرسم:

آقایان و خانم ها:

عاشق کیه؟

عشق چیه؟

عاشق مگه چه فرقی با بقیه آدما داره که اونا از بقیه متمایز می کنه بنابراین اسمش میشه عاشق؟

همیشه با خودم فکر می کردم که اگه مثلا" یکی شب تولدت یا اینکه شب ولنتاین (یا احتمالا" سپندارمذگان!) برات کادو گرفته باشه و احتمالا" عکس یه سری قلب (معمولا" سرخ جیگری!) روی جلد کادوت باشه (به خدا نخوردیم، ولی دیدیم دست مردم!)دیگه به شما می گن عاشق و معشوق؟!

یا اینکه اگه مثلا" استاد زندگیت (مثلا" استاد ممرضای خودمون!) کنسرت داشته باشه و اگه تو به زور معشوقت (ذکرا" او انثی) رو که هیچ علاقه ای به استادت نداره و حتی شنیدی که بعضی وقتا بهش متلک هم می ندازه (مودب باش خانم (یا آقا!) من این یکی رو دیگه نمی تونم طاقت بیارم! ) و اتفاقا" با گروه بلک کتس ارتباط قوی تری برقرارمی کنه (نمی دونم جملمو چه جوری تمومش کنم، بقیه اش به عهده خواننده!)

یا اینکه مثلا" وقتی همراه معشوقت به تئاتری میری که بعد از اتمامش منتظری تئاتر شروع شه!  و بنابراین مجبوری که خودتو با کف زدنای حضار هماهنگ کنی و حتی بعد از تموم شدنش تو بحثای منتقدا شرکت کنی و از تعجب شاخ دربیاری که چی شده که داری این همه جمله ء منظم و مرتب و به میزان کافی فعل و فاعل رو داری از خودت در می کنی، آیا دیگه به تو و اون خواهر (یا برادر!) میشه گفت عاشق و معشوق؟!

یا اینکه آیا وقتی عاشق میشی دغدغه ات میشه مثل خواننده خوش ذوق جوونمون(که البته اعتماد به نفس بالایی هم داره!) که میگه:

کراوات زدم تا خوشت بیاد

همه میگن کراوات به من میاد

نازی نازی به من بگو

کراوات چه رنگیش بهم میاد؟! 

و حاضری برای معشوقت هر کاری بکنی؟ مثلا" حاضری این کاری که همون خواننده خوش ذوق  میگه رو انجام بدی:

منم کراوات زدم تا خوشت بیاد

همه میگن کراوات به من میاد

آره معذبم واسه کراوات زدن

ولی به خاطر تو این بار کراوات زدم

و در نهایت هم آیا حاضر میشی برای معشوقت همینجوری که همون دوست خوانندمون میگه به ابراز احساسات بپردازی  :

آره کراوات زدم چون تو خواستی

بذا یه چیزی بگم من به تو، راستی

بدونی خاطرخات شده آرمین آره

کراواتو بی خیال تو رو آرمین داره

یا اینکه در اشل های یه کم خشن تر آیا وقتی یه جوونی از فرط استیصال به صورت معشوقش اسید می پاشه تا دیگه خیالش از وصال غیر با یارش راحت شه، دیگه بهش میشه گفت عاشق؟!

اینا همیشه برای من جای سوال جدی بوده  که واقعا" میشه یه کسی ادعا کنه که عاشقه؟

به خدا اصلا" نمی خوام  شلوغش کنم یا اینکه بخوام ذهن رو به سمت یه نتیجه گیری که خودم دوست دارم سوق بدم!

همهء اینا همیشه برام جای سوال بود،

تا اینکه....

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()
اخبار 20:30

برای گرفتن سرسام، اصلا" لازم نیست در ترافیک گفتار بمانی یا اینکه به نگاه های بی اهمیت به دخترک فال فروش خیره شوی یا اینکه خبر خودسوزی انسانی شریف را بشنوی و یا اینکه در خبری دیگربشنوی که  رئیس نماینده هات شریف بودن آن انسان را زیر سوال برده و وی را جایز برای نبودن، خطاب کرده است.

به منظور در گرفتن آتش در اعماق وجودت، کافی است راس ساعت 20:30 در پای گیرنده ات نشسته باشی. همان زمانی که مجری اش با ظاهری کاملا"حق به جانب چنان تو را مجذوب خویش می کند که نشنیده و ندیده تمامی اخبارش را پیشاپیش تایید کرده و حق را به او و صاحبانش می دهی.

 اخبارش با مشکلات و بحران اقتصادی، روحی، روانی، فرهنگی، اجتماعی و از همه بدتر اخلاقی در سرزمین کفر آغاز می شود.  به گفتهء مجری هم اکنون مردمان سرزمین کفر و شیاطین و ارواح خبیثه در منجلاب بی تدبیری و جهالت رؤسایشان گرفتار آمده اند. آنان چنان دچار این طوفان های بی تدبیری گشته اند که فوج فوج در حال گرویدن به سوی مایند.  آنگاه نوبت به خبر بهره برداری از صدها و هزاران پروژه عمرانی و غیر عمرانی می رسد. زندگی خیلی خوب است. این را مجری می گوید. مردمان ما دسته دسته صفوف شکرگذاری در خیابان ها تشکیل داده و های های از اعماق و جودشان گریسته و سپاس خویشتن را از صاحبانشان فریاد می زنند. اینها را مجری می گوید. در یک چنین بلادی به راستی هم اگر کسی صدایی مخالف را فریاد زند بی شک معلوم الحال است. والا آدمی باید معتاد باشد و یا مشکل روحی و روانی داشته باشدکه این گونه و به راحتی خویشتن را با وجود این همه خوشی بسوزاند.

بعد از اخبار فلاکت بلاد کفر و اخبار پیروزی و افتخارآفرینی هایمان،  نوبت به اخبار ویژه می رسد.

 از اردوگاه اصلاح طلبان خبر می رسد اختلاف ها آن چنان بالا گرفته که هر آیینه این امکان وجود دارد که بزرگانشان از نثار کردن فحش های ناموسی آن هم در انظار عمومی به یکدیگر دریغ نورزیده و آن روی سگ خود را به نمایش بگذارند و به سوسولی بودن بحث های مربوط به "گفتگوی تمدن ها" و "جامعه مدنی" و "درود بر مخالف من" اقرار کنند. اصلاح طلبان به شدت دچار سردرگمی اند. این را مجری می گوید. اینان در چشمی به هم زدن یکدیگر را تکذیب می کنند. او برای اثبات ادعای خود به سراغ تمامی طرفین دعوا رفته و از ایشان نظرش را در رابطه با فحشی که آن دیگری به او داده جویا می شود.  از سوی دیگر اوضاع در اردوگاه اصول گرایان کاملا" متفاوت است. زندگی بسیار شیرین است. این را نیز مجری می گوید. بزرگان این اردوگاه دست در دست یکدیگر آن چنان ترانهء "همه چیم یار" را سر داده اند که ناخودآگاه اشک در چشمانت حلقه می زند از این همه اتحاد و اتفاق نظر.

مجری شعر هم بلد است. معمولا" شعرش نتیجه ء اخلاقی به دنبال دارد. چیزی مثل تصمیم کبری!

بعد از اخبار، در گوشه ای نشسته، زانوان را در بغل گرفته، چشمانت را می بندی.

دیگر دوست نداری چشمانت را باز کنی!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()
آنها نظام را دوست تر دارند...

او نظام را دوست دارد!

خانه ی آنها در یکی از مناطق سردسیر پایتخت قرار دارد!

آنها وقتی که از خانه، دورتر می شوند، ماسک بر صورت می زنند!

پدرش آموزش اخلاق می دهد!

پدرش دکتر آموزش اخلاق است!

پدر برای او اتومبیل خریده است!

پدر برای برادر او هم اتومبیل خریده است!

او با اتومبیل، خیلی راحت است!

او بدون اتومبیل، خیلی ناراحت است!

او قیمت بلیط مترو را نمی داند!

او نظام را دوست دارد!

او به من می گوید به مرد خندان رأی نده و به مرد اخمو رأی بده زیرا این را مقدس می داند و آن دیگری را مفسد فی الأرض!

او همیشه در صحنه است!

مشت های او همیشه گره خورده است!

او نظام را دوست دارد!

قیافه ی او شبیه برادرهاست!

او همه ی واجبات و مستحبات را به جا می آورد!

او از حرامات پرهیز...!

او به شدت مستحبات را به جای می آورد!

او نظام را دوست دارد!

او به کمک بابا، از دانشکده ی ...آباد به  university of…پایتخت  منتقل شد تا در گرمابخشی به کانون گرم خانواده سهیم باشد و دلتنگ نشود!

بابا جان، شهریه ی او را پرداخت می کند!

آنها برای پرداخت شهریه، به او تخفیف می دهند!

او نظام را دوست تر دارد!

آنها نظام را دوست تر دارند!

او همیشه در صحنه است!

آنها همیشه در صحنه اند!

                    " آنها در این دنیا رستگارند و به گفته ی خودشان در آن دنیا نیز، هم."

+نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()
زمستان است...

 


هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()