بخند بخند بخند...

 

 

 

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو...

 

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو..

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
دیگر این پنجره بگشای...

من بسیار گریسته ام 
 هنگامی که آسمان ابری است 
 مرا نیت آن است 
 که از خانه بدون چتر بیرون باشم 
من بسیار زیسته ام 
اما اکنون مراد من این است 
 که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس 
بی محابا ببینم

احمد رضا احمدی

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
پیام مظلوم ِ حسین

 

دو گروه به هم رسیده بودند. سبزها و هم سو با حکومتی ها. روز قدس بود و دو گروه مدام در حال شعار دادن بودند. حال دیگر شعارهای دو گروه یکدیگر را نشانه می رفت و خبری از غزه و لبنان و حتی آقا هم نبود!

"ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم"

"مرگ بر منافق"

در همین حال و هوا بودم که دختری با چشمان گریان از مقابلم رد شد. او را مادرش به این راهپیمایی فراخوانده بود. از نگاهش فهمیدم و از بغضی که در گلویش بود و فریادی که در نگاهش. از یک سو بر سر این گروه فریاد می زد که من پولی از کسی نستانده ام و از سوی دیگر بر سر مادرش و جماعت همسوی با او که آهای! اینان از خودمایند، من اینان را هر روز و هر روز می بینم که از مقابلم می گذرند در جریان زندگی.

حال ِ این روزهای من از جنس اشک های همان دختر است. اشک هایی که بر مرثیه ی این روزها جاری می شود. مرثیه ای برای فاصله  ای که روز به روز و ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه مردمان ما را از همدیگر دورتر و دورتر می سازد.

این فاصله نه از سر شعاری است که "ضد" و "اصل" را در جایگاه خالی شعار  مرگ بر...ولایت فقیه می نشاند. و نه از سوتی است که در هنگامه ی ظهر عاشورا سر داده می شود. از سر آتشی که بر سطل آشغالی زده می شود و نیز دشنه ای که بر قلب برادرم فرو می رود هم نیست.(حتی)

از منظر من این فاصله از سر یک سوءتفاهم ایدوئولوژیک است. از یک سو گروهی در پی فریاد زدن هستند برای انتخاب نوع سبک زندگی خویشتن. در پی تنفس در هوایی عاری از خشونت، شکنجه، زندان، تهمت، دروغ و ریا. اینان در پی  خواسته هایشان آغوش به روی گلوله هم باز می کنند. گازهای اشک آور را هم تاب می آورند. دشنه های دروغ را به سوی چشمانشان به نظاره می نشینند. می دوند و گلوله ها و دشنه ها و باتوم ها را نیز به سوی خود روانه می بینند. اسلام را هم فریاد می زنند. حسین اینان ماوایی است برای زیستن بهتر و تنفس هوایی که همه ی نوع آدمیان را به زیر چتر صلح و با هم زیستن فرا می خواند.

از سویی دیگر گروهی از مردم نیز گمان می برند این فریادها و حسین حسین گفتن ها از سر نفاق است و دروغ. از سر نوعی ابتذال در تفکر و بروزش در کلامی هتاکانه. این  گروه، ایدوئولوژی ِ خود را در حال از دست رفتن می بینند. گمان می برند حسینشان به تاراج رفته و در کربلای آن هتاکان باز هم تنها شده. اینان نه از سر عداوتی خصمانه و نه از سر کینه ورزی،  که برای تنها نماندن حسین ِ اعتقادشان به صحنه می آیند. اینان از سر سو تفاهمی که گروه سوم را شاد می کند به مقابله با گروه اول پرداخته و در صحنه ی غبارآلود حق و باطل، خویشتن را حق پنداشته و فریاد مرگ بر منافق بر سر گروه اول می کشند و از سر این دفاعی که جانانه اش می دانند خرم اند و خویشتن را از مسئولیتی که اعتقادشان بر دوش ایشان نهاده، سرافراز می پندارند. آسوده شده به خانه بازمی گردند تا به جای آوردن رسالتی دیگر...

و اما گروه سوم..

اینان بی شک از این فاصله ای که شکاف ایدئولوژیک خلق می کند شادمان اند و خرسند. به جزمیتی دچارند که آنان را مجاز می کند برای هرگونه تیغ زدنی. از منظر این گروه بین حق و باطل مرزی ست به ضخامت نوع ِ اسلامشان و حسینشان. اسلام اینان، اسلام مرگ است برای مخالف. اسلامی که دستور تیرباران می دهد هر آن که را که با ما نیست. اسلامی که تجاوز به حریم شخصی ِ آدمیان را دستور می دهد. اسلامی که پیش فرض اش اتهام است و اتهام. اسلام اینان این قدرت را به ایشان می دهد تا به لایه های زیرین تفکرات آدمیان پی برده و آنگاه متهم سازند به خروج از دین. آنان خود را گماشته ی بلامنازع خداوند می پندارند بر روی زمین تا محو کنند هر آنکه را می پندارند موی دماغی شده در جهت این نمایندگی. تمامی ابزارها و امکانات رسانه شان را به کار می بنند تا به مردمان گروه دوم وانمود کنند که ببینید چه می گویند، دیدید که سوت زدند و کف؟ دیدید که آتش زدند قرآن را؟ دیدید در ظهر عاشورا با حسین چه کردند؟ دیدید؟

گلوله هایشان زخمی کاری بر دل می نشاند. این زخم دردی دارد به وسعت تاریخ. که هیچ مرهمی را یارای مداوایش نیست. چرا که هنوز بعد از این همه ورق خوردن از برگ های تاریخ، درس آزادگی حسین اسیر در زنجیرهای اشک شده. اشک شان نه از سر مظلومیت پیام حسین و نه از سر آزادگی اش که حاکم زمانه اش را به تنگ آورده بود که تنها و تنها از پی سوتی است که زده شده و کفی در پی آن. مگر نه این است که حسین با اهدای جان عزیزترین ِ کسانش افق آزادی را بر بوم تاریخ نقاشی کرد؟ مگر نه این است که حسین فریاد آزادی در هوای خفقان آن روزهای ِ تاریخ سر می داد و بیداد زمانه اش را از پی همان خونها فریاد می زد؟

 اینان از حسین نردبانی می سازند به بلندای تحجرشان،

از او جامه ای می سازند به رنگینی ی ریایشان،

از او گلوله ای می سازند که باید نشانه برود قلب مخالف را،

 

 واز او  زنجیری می سازند که باید محبوس کند هوای آزادی را...

 

             در تبانی تشنگی و هیاهو

    هزاران هزار شایعه

                     گوش ِ صحرا را کر می خواست

      و تو آن حقیقتی بودی

                               مختصر

                             که فقط با هفتاد و دو کلمه ی تکه تکه

    دروغ را تکذیب کردی.

                                                                        سهیل محمودی-زمستان82

 

پی نوشت: این شب ها مهتاب را به تماشا بنشینید،  در آسمان شب تنهاست...


 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
عزاداری برای حسین؟

 

 

چراغای اتاق رُُ خاموش می کنم، صدای اسپیکر رُ تا آخرین دسی بل می برم بالا، لطفی با تارش شروع می کنه به فریاد زدن، شجریان می خونه:

ایران ای سرای امید

بر بامت سپیده دمید

بنگر کزین ره پر خون

خورشیدی خجسته رسید

پنجره ِ اتاق رُ باز می کنم، سوز داره هوا، صدای طبل میاد،


اگر چه دل‌ها پر خون است

شکوه شادی افزون است

سپیده ما گلگون است

وای گلگون است

که دست دشمن در خون است

پنجره رُ می بندم، برمی گردم میشینم، اتاق تاریکه،

راه ما راه حق راه بهروزی است

اتحاد اتحاد رمز پیروزی است

صلح و آزادی

جاودانه در همه جهان خوش باد

یادگار خون عاشقان ای بهار

ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد

 

صدای طبل میاد...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
آب و سراب

تو به آب تن ندادی

آب همان سراب بود

که به او تن ندادی.

در ظهر تاریک

تصویر ِ ماه

      در آب بود

که نگاهش نکردی

چشم از خودت پوشیدی

تا ستاره باران ِ نیزه ها

طعم ِ ارغوانی ِ سپیده را

در کامت تازه کند.

 

در ظهر ِ تاریک

منظور ِ نظر ِ تو

                         نه آب

آفتاب بود

که آمد.

 

نه از آب

که از سراب گذشتی.

 

سهیل محمودی- بهار83

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()