از واقعیت پنهان تا نمایشی عریان

 

"لحظه ای که بلندگوهای آشویتس خبر از آزادی می داد، حتی دیگر خبر آزادی هم خوشحالم نکرده بود، بلندگوها خبر می دادند که می توانیم از جهنم بیرون بزنیم، اما گرسنگی و بیماری رمقی برای خوشحالی برایم باقی نگذاشته بود. روی تخت کثیف و متعفن افتاده بودم و فکر می­کردم که یعنی این خبر می­تواند نوید یک کاسه سوپ برای من باشد؟ آن موقع آزادی برای من یعنی یک شکم سیر غذا خوردن و خوابیدن در جایی راحت بود. درست نزدیکی­های غروب بود، بلندگوها خش خش می­کردند و صدای پیرمردی را شنیدیم که انگار کلمه ها از گلویش بالا نمی آمدند، گفت: رفقا ما آزادیم، بعد خبر را به زبان­های مختلف از بلندگوها اعلام می­کردند. همه خوشحال بودند، بعضی­ ها دیوانه­وار می­خندیدند، اما کسی حرفی از غذا نمی­زد، بالاخره مردی که خبر را از پشت بلندگوها اعلام کرده بود، پا پیش گذاشت و مرا هم خوشحال کرد، او از دسته سیب زمینی پوست کن­های اردوگاه خواست که سوپی دست و پا کنند. تازه بعد از شنیدن این خبر بود که انگار سبک شدم، فهمیدم که آزادی نزدیک است، یعنی تو می­توانی هر وقت خواستی کاسه­ای سوپ داغ و نان توی دستت بگیری. آزادی یعنی همین."

این کلمات از زبان ایمره کرتژ برنده نوبل ادبیات جاری شده است. او از بازماندگان میلیون ها انسانی است که در اردوگاهی به نام آشویتس به کام مرگ فرستاده شدند.

آشویتس اردوگاهی اجباری برای اسرای جنگی بود که نازی ها به صورتی سیستماتیک انسان­ها را به آغوش مرگ می فرستادند. گفته می شود تا زمانی که ناقوس شکست نازی ها به صدا درنیامده بود و هنوز دروازه­های آشویتس به روی نیروهای متفقین گشوده نشده بود نزدیک به یک و نیم میلیون نفر در این اردوگاه کشته شده واجساد شمار زیادی از آنان را نابود کرده بودند تا نشانی از جنایت از خویش به جای نگذارند.

محمد سعید جنایی کاشانی نگاهی فلسفی به حادثهِ دهشتناک فوق دارد. او می گوید: "برای بسیاری، شمار قربانیان، یا مذهب و دین آنان، یا ملیت آنان بیش از هر چیز اهمیت دارد. بدین طریق فراموش می شود پرسیده شود که این واقعه چگونه ممکن شد؟ این «واقعه» چه خصوصیاتی داشت که هیچ واقعه دیگری در تاریخ بشر چنین خصوصیاتی نداشت؟ و سرانجام اینکه در روزگار کنونی ما آیا وقوع «آشویتس» ناممکن شده است؟ نیچه در قرن نوزدهم پیش بینی کرد که قرن بیستم شاهد جنگ هایی چنان دهشتناک خواهد بود که در تاریخ بشر سابقه نداشته باشد. متاسفانه، پیش بینی او درست از آب درآمد، چرا؟ آیا نیچه اینها را به دیده بود یا حسی نامعلوم به او چنین خبر داده بود؟ نیچه فریاد می زد که «علم» انسان را احمق و جنایتکار می­کند. «فلسفه»  باید بر «علم» حکومت کند تا «علم» به «اخلاق» گردن بگذارد، وگرنه «علم» خود «انسان» را هم روی میز آزمایشگاه زنده زنده تشریح خواهد کرد! هولناک بود، وقتی دانشمندان نازی در قرن بعد این کارها را انجام دادند، اما انجام دادند! پس می­باید بپرسیم چه چیزی در راه بود که نیچه «سرانجام» اش را می­دید و دیوانه­­ای را «بشارتگر» فرا رسیدنش قرار داده بود؟ این «بحران ارزش­ها»، «بحران علوم» چگونه می­توانست به بحرانی در سیاست بیانجامد؟ و این «بحران سیاست» چرا چنین فرجام شومی داشت؟ اردوگاه های نازی تصویری از یک جنایت تر و تمیز را به نمایش گذاشت. برای انسان شاید از همان نخستین باری که قابیل دست به جنایت زد، «جسد» به مساله­ای اساسی تبدیل شد. «جسد» گرچه «بی جان» است، «بی­زبان» نیست. هر «نشانه» یک زبان است. «نشانه» ها سخن می گویند. ما که امروز وارثان آشویتس هستیم، دست کم باید بدانیم که انسان در طول تاریخ گرچه بسیار قربانی جنایت و خودکامگی بوده است، راهی برای مقاومت و پیروزی نیز داشته است: «یادآوری»، «گرامی داشت» و «سوگواری» راه­های مقاومت انسان در برابر «جنایت» و «ستم» و «خودکامگی» و «استبداد» است."

 

برای تماشای تنها گوشه ای از لحظات تلخی که بر بشر ِ(فارغ از ملیت، مذهب و شمار!) آن برهه از تاریخ رفته، فیلم پیانست را به تماشا بنشینید. انسانی که در طول فیلم بر آن است تا جان خویش را از زیر آوار جنایت و اجساد به جای مانده از آن بیرون بکشد. رومن پولانسکی در این فیلم، گذر زمان برای یک نوازنده پیانو را روایت می کند. لحظاتی که در ثانیه ثانیه اش بوی مرگ به مشام می رسد و سفیر مرگ آنچنان گوش ات را کر می کند که مجالی برای اشک برایت باقی نمی گذارد. از یک سو با بشری حیوانی مواجهی و از سویی دیگر با بشری که هر لحظه خویشتن را آماده می سازد تا مرگ را به آغوش بکشد. همان جایی که سرباز نازی عاری از کوچکترین نشانه ای از احساس بشر بودن است. به آسانی آدمیان را به صف کرده و از میان ایشان دست به انتخاب می زند تا جانشان را بستاند. ایشان را آنچنان در تنگنای زیستن قرار می دهد که ناگزیر به نزاعی بس غم­انگیز برای بقا شود و عاجزانه غذای خویش را از کف زمین چنگ بزند. رومن پولانسکی در باره این فیلم می گوید:

"هشت سالگی مصادف شد با تغییر سرنوشت من، لحظه­ای که پدر و مادرم با اضطراب شاهد آمدن سفیران مرگ بودند، ترسی که در چشم هایشان موج می زد را هرگز فراموش نمی­کنم، پدرم تنها کاری کرد این بود که مرا در شکاف دیواری گذاشت، شکافی که تنها چشم های پدر و مادرم را ببینم. مادری را که آخرین بار دیدم با مشت­های گره کرده­اش، گوشه­های دامنش را فشار می­داد. زیاد در این باره حرف نمی­زنم. فکر می­کنم بعد از ساختن پیانیست بود که تا اندازه­­ای خلاص شدم،، قهرمان داستان مثل من جان خود را زیر الوارها پنهان می­کند و خب این همان لحظه­ای است که بسیاری از تماشاگران آن فیلم را تحت تاثیر قرار داد."

بگذریم...

حماسه ی 22 بهمن امسال حال دیگری داشت و هوایی دیگر. همه آمده بودند تا مشت هاشان را بر دهان فتنه فرود آوردند . چشم فتنه کور شد. جسد فتنه تشییع شد و به گفته ی سردار رادان میخی نیز بر تابوتش کوفته شد. فتنه گران که به روایتی فریب خوردگان و به روایتی دیگر بزغالگان و گوسفندان هستند، به چشم دیدند حماسه ی بصیرت و اتحاد را. در این میان تنها چند سوال باقی می ماند:

1-      آیا آن جمعیتی که در آن روز معروف فتنه گری (25 خرداد) به خیابان آمده بودند تا پاسخی برای سوالشان بیابند، کنون قانع شده و احساس اعتماد به ایشان بازگشته است؟!

2-      به راستی اگر قرار بود پرشکوه ترین حماسه ی اتحاد و بصیرت چنین بی دغدغه و آزادانه برگزار شود چه نیازی بود که از دو هفته مانده به چنین روزی سیل دانشجویان به مراجع قضایی احضار شد و مورد بازجویی و بازداشت قرار گرفته و ایشان را تبشیر و انذار دهند؟!

3-      به قول علی شکوری راد"موسوی هرگز بیانیه نداد و سازماندهی نکرد که مردم با نماد سبز و یا شعارهای متمایز در راهپیمائی شرکت کنند. دعوت او به حفظ هویت، مسالمت و پرهیز از شعارهای ساختار شکنانه بود. سایر رهبران و احزاب حامی جنبش سبز نیز همین‌ها را خواستند و اعلام کردند. هیچ کس پوستری چاپ یا توزیع نکرد که بر روی آنها شعارها و یا عکس رهبران جنبش سبز نقش بسته باشد. هیچ کس پارچه سبز بین مردم پخش نکرد. هیچ بلندگویی در اختیاراعضای جنبش سبز نبود. هیچ تشکیلاتی هیچ سازماندهی ای برای چگونگی حضور سبزها نکرد و وسیله نقلیه برایشان مهیا نکرد. ولی تا دلتان بخواهد آنها ترسانده شدند. بازداشت‌های شبانه تا شب آخر ادامه داشت. سایت ها فیلتر و مجاری اطلاع رسانی مسدود بود. بسیاری از افراد موثر در بازداشت بودند و تمام ارتباط گیری‌ها تحت کنترل بود ."  اگر حماسه آفرینان آن چنان به خود اعتماد دارند که کلام حق تنها از سوی ایشان نازل می شود و لاغیر، چه نیازی به تحدید ادوات ارتباط جمعی چون اینترنت و اس ام اس و ماهواره و تهدید فعالین سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و... دارند؟!

4-      اگر جشن پیروزی انقلاب جشنی ملی است که همگان به آن دعوت شده اند چه نیازی به این حجم انبوه از نیروهای نظامی و انتظامی است در نقاط مختلف شهر؟!

5-      باز هم همان سوال! به راستی آیا با نمایش چندین و چند باره ی حماسه ی اتحاد و بصیرت از تنها رسانه ی همه گیر، اعتماد آنانی که پس از رخدادهای این چند ماه اخیر یا کنج عزلت کزیده­اند و یا هر از چندگاهی فریاد اعتراض خویش را از روزنی برمی­آورند، بدانان بازگشت و کنون همگی خوشحال و خرامان غرق در اعتمادند و ترانه ی "همه چی آرومه" سر می­دهند؟!

6-      به راستی آیا احساس بی اعتمادی که از پی ِ نیافتن پاسخی برای سوال، مجال بروز نمی یابد و به زیر پوست شهر می خزد خطرناک تر از شعارهایی عریان و بی پرده که در کف خیابان سر داده می شود، نیست؟

 

پ.ن1 : با تشکر از مجله ایراندخت!

پ.ن2 : مجموعه عکس­های آشویتس را اینجا ببینید و تاریخ آن را نیز اینجا بخوانید.

پ.ن3 : در سکانسی از فیلم پیانیست مشاهده می­کنیم سرباز نازی کارگران یهودی را در گوشه­ای به صف کرده، آنگاه از میان     این جمعیت عده­ای را فرمان می دهد تا پیش­تر آمده و به روی زمین دراز بکشند. سپس مغز سر آنان را هدف گلوله­های خود قرار می­دهد. به همین سادگی. حال با خود می­اندیشم وجه اشتراک این سرباز با کسانی که بی­مهابا آتش به روی معترضان گشوده و یا ایشان را با باتوم و گازاشک آور مجروح می­سازند، قطعا دورشدگی از روح والای انسانی است.

پ.ن4 : شعری زیبا از فریدون مشیری:

از نگاه یاران به یاران ندا می‌رسد

دوره رهایی رهایی فرا می‌رسد

 

این شب پریشان پریشان سحر می‌شود

روز نو گل‌افشان گل‌افشان به ما می‌رسد

 

بخت آن ندارم که یارم کند یاد من

حال من که گوید که گوید به صیاد من

 

گرچه شد دل زار گرفتار به بیداد او

عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من

 

ساقیا کجایی کجایی که در آتشم

وز غمش ندانی ندانی چه‌ها می‌کشم

 

ساقی از در و بام در و بام بلا می‌رسد

بر دلم از این عشق از این عشق چه‌ها می‌رسد

 

از نگاه یاران به یاران ندا می‌رسد

دوره رهایی رهایی فرا می رسد

 پ.ن5 : می دانستید شعار ملی مردم ویتنام این است:

                                                        «آزادی، استقلال، خوشبختی»

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
بمانید...

 

به دیدار آزاد مردی رفته بودیم. از خاطرات زندانش می گفت و از مجادلاتش با زندانبان. سراپا شور بود و شعور. می گفت زندانبان هر چه که گفت پاسخش دادم. می گفت زندانبان در انتظار لحظه ای بود که لشکر عجز به دشت سیمایم حمله ور شود. ولی چه انتظار عبثی!

همگی ِ ما نیز شور بودیم. گویی تصویر خویشتن را در آئینه ی سیمای این مرد می دیدیم و نقش آینده ای مبهم و سراسر دشواری را بر آن نقاشی می کردیم و به انتهای جاده ای می نگریستیم که گذرگاهش بس صعب بود و بلاخیز.

می گفت اولین سوالی که از من پرسیدند این بود که برای چه اینجایی؟ !

آزاده مرد هیچ نشانی از ضعف و پریشانی از خویش بروز نداده بود. اگرچه لبخند می زد و ما را با کلامش به لبخند وامی داشت ولی کیست که نداند در پس این لبخند چه غمی نهفته؟!

گذشت و گذشت و آزاده مرد هم چنان می گفت و ما نیز مات کلماتش که ناگهان قامت آزادمرد دیگری در چارچوب در پدیدار شد.

شیخ شجاع...

از در که وارد شد همه به احترام آزادی ایستادیم.  با همه ی حضار دست داد و همه ی حضار هم با او دست دادند. وقتی نشست هنوز همه ی ما سرپا بودیم و آنگاه ما را دعوت به نشستن کرد. وقتی همهمه خوابید به سیمایش خیره شدم. سیمایش آرامشی طوفانی داشت.

 ناخودآگاه خویشتن را میان حجم خاطراتی یافتم که گویا اکنون همه ی ما و احساسات و نگاه و تفکر ما را دربرگرفته. نه، نمی توانی این مرد را دوست نداشته باشی. حتی اگر علیه بی عدالتی و ظلم فریاد برنیاورده  بود حتی اگر فریاد جفایی را که بر این مردم روا داشته شده را رساتر نکرده بود، حتی اگر متحمل چنین فشاری نشده بود و حتی اگر خویشتن را فدای آزادی نکرده بود، نه، نه نمی توانی! نمی توانی او را دوست نداشته باشی. سیمایی آرام و مهربان و ساده. بی هیچ افراطی در وقار و بی هیچ تزویری و ریا. او همان چیزی است که می بینی اش.

و من در اندیشه ی آن طوفانی ام که در پس این چهره ی آرام و مهربان است و درونی که قلبی چنین گشاده را در میان گرفته.

یک صدا به او گفتیم بمان و او نیز گفت انشاالله با هم...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
خبر کوتاه است همچنان...

 

از سفری خوش بازگشته ام. با کوله باری از خوشی و آرامش. در فضایی آکنده از شور و سرمستی دم زده ام. امواج گویی اجازه­ی رسوخ به آن هوا را نداشتند. آن هوا را با تمام وجود به شش هایت می دمی آنگاه از سر آرامشی رویایی تلاش می کنی تا بازدمت، آرامش را برای دل های خسته ای که به یادشان هستی به ارمغان بیاورد...

خبر کوتاه است همچنان...

به گزارش خبرگزاری مهر، عباس جعفری دولت آبادی دادستان عمومی و انقلاب تهران  که در گفتگوی بخش خبری 14 شبکه یک سیما امروز پنجشنبه سخن می گفت، اعلام کرد که دو نفر از متهمان حوادث اخیر که امروز حکم اعدامشان اجرا شد از عوامل ضد انقلاب سلطنت طلب بوده که اتهام آنها اقدام علیه امنیت ملی کشور، شرکت در براندازی نظام و حضور در اغتشاشات اخیر بوده که با هوشیاری ماموران امنیتی دستگیر شدند.

آسمان به یکباره ابری می شود. آسمانی که غبار غمت را با دانه های برفش می پوشاند و تو بارانش را ارمغانی می خوانی که رسالتش شستن غبار غمی است که بر دلت نشانده...

این در حالی است که نسرین ستوده، وکیل آقای رحمانی پور به بی بی سی فارسی گفت که او در فروردین ماه سال ۱۳۸۸، یعنی حدود سه ماه پیش از انتخابات در منزلش بازداشت شده بود.

خانم ستوده گفت که در تنها ملاقاتی که با موکل خود داشت، آقای رحمانی پور گفته بود که خواهر باردارش را همراه او دستگیر کرده بودند و گفته بودند تنها در صورتی او را آزاد خواهند کرد که به 'کارهای ناکرده' اعتراف کند.

آری چنین است...

جانی دیگر ستانده شد. جانی که تا سپیده دم امروز می توانست هوایی دیگر را دم و بازدم کند مجوز مرگش صادر شده و دیگر اجازه ندارد تا نفسی برآورد؟ به چه جرمی؟ به جرم تلاش برای ...

چه اهمیتی دارد؟

مساله جانی است که گرفته شده و نفسی است که دیگر برنمی آید و تنی است که بی جان، در آغوش مادری و پدری و خواهری و برادری برجای مانده و اشک هایی است که بر بالین اش رود غم را جاری می سازند.

مساله خاطره ای است که این غم در ذهن انسان حک می کند و چه غمی می تواند برای یک انسان بالاتر از این باشد که شاهد بی جان شدن هم نوع خود به دست هم نوعی دیگر باشد. و چه غمی بالاتر از این که هم نوعی خود را آنچنان محق بپندارد تا زیستنی را مانع شود و دمی و بازدمی را. انسانی که معبود از روح خویش در او دمیده و حق حیات هدیه ایست که از جانب او به هر جانداری اعطا شده.

و در این گیتی تنها انسان است که چنین بی رحمانه دستور به ستاندن جانی می دهد. گویی با این دستور به خدا اعتراض می کند. که چرا چنین بنده ای را  خلق کرده ای. با او می گوید به نظر ما این بنده شایستگی زنده بودن و نفس کشیدن را ندارد حال ما جانش را می گیریم، او را پس بگیر و دیگر از این کارها نکن.

و آنچه کنون باقی مانده طنابی است برای ستاندن جانی دیگر و طنابی که این روزها قلب ما را دربرگرفته و چهارپایه ای که سوز سرمای این روزها لرزانش ساخته تا به زیر کشیدن روحی دیگر را به تماشا بنشیند...

 

بگذار تا ازین شب دشوار بگذریم
آنگه چه مژده ها که به بام سحر بریم 

رود رونده سینه و سر می زند به سنگ 
 
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم 

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت 
 
خون می خوریم باز که بازش بپروریم

ای روشن از جمال تو ایینه ی خیال 
 
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم 
  
دریاب بال خسته ی جویندگان که ما 
 
در اوج آرزو به هوای تو می پریم 

 
پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به 
 
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم 
  
آن روز خوش کجاست که از طالع بلند 
بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم 
  
بی روشنی پدید نیاید بهای در
 
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم 

 
آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست 
 
دستی به خون دل ببریم و بر آوریم 
  
ماییم سایه کز تک این دره ی کبود 
 
خورشید را به قله ی زرفام می بریم

هوشنگ ابتهاج

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()