آذرخش از سینه من روشن است...


بی شک این روزها و این شب ها کاممان تلخ است. غبار غمی که این روزها بر چهره ها نشسته را نمی توان به آسانی زدود و دل ها را آکنده کرد از لحظات خوش مستی.

هر چه زمان پیش تر می رود این تلخی ها فزونی می یابد. 

روزی می شنویم از آن آزاد مردی که همراه زندگی اش می گوید در قبری گرفتار آمده و تنهایی به جنون اش کشانده...

روزی دیگر می شنویم از تجاوزی که بر ...

روزی بعدتر می شنویم و می بینیم از مراد ِ متحجران که در حلقه یارانش، شیخ شجاع زمانه را مفعول می خواند...

روزی دیگر می شنویم از کودکی که با مادرش می گوید: "مامان! اگه من برم تو اتاقم و یه لباس شخصی ببینم باید چیکار کنم؟"

شبی خواب گورستانی تاریک را می بینم که بر دیوارهایش فانوس هایی کم نور آویخته شده و من با وحشت از میان گورهایش می گذرم..

آری چنین است این روزهای ما،

تلخ است!

تلخ ِ تلخ.

ولی چه باید کرد؟ 

آیا بایستی کام را به تلخی عادت داد؟

آیا باید بدو گفت، قسمت تو این گونه است دیگر؟

آیا همواره باید ساکن ماند و برای این سکون، توجیه جست؟

یاد می آورم از کاوه که فریاد سر می داد:

"که می گوید 

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد ؟

 قضای آسمانی نیست 

اگر مردانه برخیزید 

 و با دیو ستم جانانه بستیزید 

 ستمگر خوار و بی مقدار 

به پیش عزم مردان و دلیران چون نخواهد شد ؟"

فریاد کاوه فریاد زمان ماست و به راستی نیز چنین است،

قضای آسمانی نیست، 

اگر هوای تازه می خواهی

اگر به تنگ آمده ای از همه چیز

اگر می خواهی هواری بزنی

اگر می خواهی باران را به تماشای آب های سپید ببری

اگر می خواهی هر کجا فریاد آزادی تو باشی


باید برای سرودن بی محابای سپیده دم

ترکه های تاریکی را تاب بیاوری

و زمزمه روزان و شبانت این باشد:

"من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم"

 

پ.ن. اشعار تیتر و متن از سایه، حمید مصدق، سید علی صالحی و قیصر امین پور است.

 


 

+نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
 

...

 

داریم پیر میشیم،

آینه ها دروغ نمیگن!

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
 

 

داستان مسجد ضرار


 

و اما ساز جدیدی که کوک کرده اید و این جنبش را «مسجد ضرار» خوانده اید. اجازه بدهید برای آنها که از عمق تهدید اخیر شما بی اطلاعند، مطلب را باز کنم. مسجد ضرار پایگاه منافقین مدینه بود که توسط خداوند به رسولش اطلاع داده شد. بر اساس آیه ۱۰۷ سوره توبه این مسجد توسط گروهی از منافقان برای زیان به مسلمانان، تقویت کفر، تفرقه میان مومنان و کمینگاه محاربین تأسیس شد. این منافقان سوگند یاد می کنند که نیتی جز نیکی و خدمت نداشته اند، اما خداوند گواهی می دهد که آنها دروغگو هستند. پس از افشای توطئه منافقان توسط وحی الهی، این پایگاه نفاق تخریب شده برای عبرت خلائق به زباله دان تبدیل می شود. مسجد ضرار نماد استفاده ابزاری از مقدسات دینی در خدمت اهداف شیطانی است. اگر بر اساس ادله معتبر شرعی احراز شود که محلی در حکم مسجد ضرار است، معنایش جائز التخریب بودن آن، منافق بودن برپاکنندگان آن و بی ایمانی و کفر واقعی چنین افرادی است. مشابهت با مسجد ضرار بزرگترین اتهامی است که جریان مسلط دینی می تواند به جریانهای دینی رقیب خود وارد کند و آنها را از صحنه به در کند. تخریب یک مسجد به عنوان مسجد ضرار در غیبت وحی الهی تنها زمانی میسر است که برای حکومت اختیاراتی همانند رسول الله (ص) قائل شویم، یعنی برای حاکم، ولایت مطلقه ای باور کنیم که ورای احکام شرعی (اعم از اولی و ثانوی) باشد.

 

پ.ن: این متن بخشی از نوشتهء دکتر کدیور با عنوان "تنفیذ در مسجد ضرار" می باشد.

 


+نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()
 

 

عالیجناب، من اعتراف می کنم!


عالیجناب من اعتراف می کنم که آزادی مرا فریفت!

او بود که با سخنانش دل از من برد و مرا به تماشای برآمدن خورشید آرزو دعوت کرد!

من اعتراف می کنم که آزادی مرا وعده داد به تنفس ِ هوایی عاری از گازهای اشک آور!

من اعتراف می کنم، آزادی بی اجازهء صیاد مرا به تماشای آبهای سپید برد!

آری عالیجناب، من اعتراف می کنم!

اعتراف می کنم، آن شبی که خبر شهادت هم دانشگاهی ام را شنیدم بی مهاباتر و با چشمانی گریان به سوی انتهای تاریکی آسمان فریاد بر آوردم که خداوند بزرگترین است!

اعتراف می کنم، با خواندن دل نوشته های خواهران ِ سرشار از درد، از ته دل گریستم و فریاد زدم عالم محضر خداست!

اعتراف می کنم، در نماز جمعه شرکت جسته و سوال کردم چرا آنها از انقلاب دور شدند و با ما به سمت آزادی نیامدند!

اعتراف می کنم که با خود می اندیشم فصل الخطاب مجوزی شد برای داغدار شدن پدران و مادران این سرزمین! 

اعتراف می کنم، هنگامی که نوشته های مادر هم دانشگاهی شهیدم را می خواندم احساس کردم مادر من این سخنان را به زبان می آورد و باز هم از ته دل گریستم!

اعتراف می کنم، دوستی برایم تعریف می کرد آنانی که خون به دل می کنند، آن شبی که مغول وار به کوی حمله بردند، گلوله ای را در مقابل چشمان دوست من در چشمان دوستش جای دادند!

اعتراف می کنم که فیلم کشته شدن ندا را دیده ام!

اعتراف می کنم که مادر کیانوش گفته بود: صدای تنبور می آید!

آخر می دانی عالیجناب؟ کیانوش نوازندهء تنبور بود...

آری عالیجناب، من اعتراف می کنم!

من اعتراف می کنم که استاد شجریان فریاد زد:

شب است و چهرهء میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

اعتراف می کنم که نخواستم و نمی خواهم با عینک سیاه شما و به تماشای دنیا بنشینم و برای تماشای زیبایی های آفرینش عینکی سبز اختیار کرده ام!

من اعتراف می کنم که بوم نقاشی من پر بود از کبوتران سپید و من یادم رفت برایشان قفسی بکشم!

من اعتراف می کنم که از او خواستم تا با صدای دلنشینش برایم شعر درفش کاویان را بخواند و من هر شب با شنیدن این شعر با صدای او،  جانی تازه می یابم!

من اعتراف می کنم که فریادها زده ام که تنها خداوند است که بزرگترین است و نه هیچ کس دیگر...

 

آری عالیجناب،

  من اعتراف می کنم!

 

+نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()