سنگینی ِ بار یا ؟

 

پسرک کنار سطل آشغال ایستاده بود، گونی اش را پر کرده بود،

حالا دیگه گونی از خودش هم بزرگتر شده بود،

گفت: کمک می کنی آقا؟

کمکش کردم.

گفتم: خیلی سنگینه که…

در حال رفتن گفت: دیگه چی کار کنم؟

 

فکر کنم نفهمید که منظورم سنگینی گونی نبود...

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()
به سوی آزادی

میان این برهوت

 ـ این منم ،

            من ِ مبهوت

 

***

 

بیا ، بیا برویم

به آستانه ی گل های سرخ در صحرا

و مهربانی را

ز قطره قطره ی باران ،

ـ ز نو بیاموزیم

 

***

 

بیا بیا برویم

به سبزه زار که گسترده سینه در صحرا

بیا که سبزه ی این دشت را لگد نکنیم

و خواب راحت پروانه را

ـ نیاشوبیم

گیاه ِ تشنه لب دشت را به شادابی

ز آب چشمه ،

ـ شراب شفا بنوشانیم

 

***

 

بیا بیا برویم

و مهربانی خود را

به خاک عرضه کنیم ،

که دشت تشنه ی عشق است و

ـ شهر بیگانه

 

***

 

بیا بیا برویم

که نیست جای من و تو

که جای شیون نیز

نه سوز سرما اینجا ،

ـ که خشمی آتش وار

به شاخه سر نزده هر جوانه ،

می سوزد

 

نه پَر گشوده پرنده در اوج در پرواز ،

که شعله های غضب جوجه ی پرستو را

درون بیضه به هر آشیانه می سوزد

 

***

 

تمام مرتجعان غول گول دنیایند

همیشه سد بلندی به راه فردایند

بیا بیا برویم

که در هراس از این قوم کینه توزم من

و سخت می ترسم

که کار را به جنون

و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند

 

چگونه می گویی:

" به هر کجا که رویم آسمان همین رنگ است "

بیا بیا برویم

آه ، من دلم تنگ است

 

***

 

بیا بیا برویم

کجاست نغمه ی عشق و نسیم آزادی

در این کویر نبینم نشان آبادی

                  ـ نشانه ی شادی

دلم گرفت از این شیوه های شدّادی

بیا ، بیا برویم

خوشا که رَستن و رفتن

ـ به سوی آزادی

 


 

حمید مصدق،۲۳

دفتر از جدایی ها ( دفتر دوم )


+نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()