از میان یادداشت های گودر

روز بدی بود. سال و ماهش را یادم نیست. صبحش عمو زنش را طلاق داده‌بود. عصرش ما دل‌تنگ زن‌عموی سابق‌مان شده‌بودیم و شبش مرد کوری با آکاردئونش آمده بود الهه‌ی ناز می‌زد و صدای گرفته‌ی سازش می‌پیچید توی بن‌بست. مادرم پولی داد دست نوازنده‌ی بدبخت که برود از کوچه‌ی ما بیرون. که عموی من با آوازش دق نکند. چند دقیقه بعد عمو دوباره مرد را پیدا کرد و بردش توی حیاط و خواست فقط برایش الهه‌ی ناز بزند. که بشنود. که دق نکند.‌

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()
یک روز معمولی...

 

آفتاب به میانه­‌ی آسمانش رسیده.

در کنار مقبره‌الشهدای دانشگاه، نمایشگاه عکسی به پاسداشت دفاع مقدس برپا گشته. صدای اذان را همه می‌شنوند.

و من هم غرق در انبوه افکارم در گوشه‌ای از همین دانشگاه نشسته‌ام. گوشی‌ام زنگ می خورد. اوست که به دیدنم آمده و حالا پشت درِ دانشگاه است و اجازه‌ی ورودش نمی‌دهند. به درِ اصلی می‌رسم. او با آن لبخند همیشگی در آستانه‌ی در ایستاده. می‌خواهد برود. نمی‌گذارم. می‌گویم حالا که فرصت داری بیا تا گشتی هم در دانشگاه بزنیم.

من: ایشان همراه من هستند.

دربان دانشگاه: مدرکی هم دارید؟

من و همراهم به هم زل می‌زنیم و آنگاه دیگربار تلاش می‌کنیم.

من: ایشون دانشجو هستند.

دربان دانشگاه: خب که چی؟ نمیشه!

و من می‌مانم در پشت انبوه افکاری که چون آوار به سویم هجوم می‌آورند. به او وانمود می‌کنم که آرامم. می‌دانم که او سنگینی این نگاه‌ها و کلمه‌هایی را که بر سرم آوار شد را دید و شنید.

×××

عقربه‌های ساعت روی 4:30 دقیقه جا خوش کرده‌اند. برنامه‌ریزی کرده‌ام تا نیم ساعت دیگر به محل قرار با مدیرم برسم. از میان سریع‌ترین راه‌های ممکن، بهترین راه را متوسل شدن به اتوبوس می‌یابم. سوار می‌شوم. کارت‌خوان خراب است. بی آنکه سوالی از راننده بپرسم به سمت کارت‌خوان انتهای اتوبوس حرکت می‌کنم. مسافر بعدی پس از چند دقیقه سوار می‌شود. کارتش را نزدیک کارتخوان می‌کند.

مسافر: خرابه؟

راننده: نگاهش می‌کند.

مسافر: کارت‌خوان خرابه؟

راننده: عقبی!

[پاسخ راننده برای مسافر واضح نیست، بنابراین دوباره می‌پرسد]

- بله؟

[اکنون راننده ابروهایش را نیز در هم کشیده و  با صدای بلند می‌گوید]

- گفتم عقبی کار می‌کنه!

[مسافر در حالی که به انتهای اتوبوس حرکت می‌کند با صدای بلند می‌گوید]

 - قیافه‌تو درست کن! این چه طرز جواب دادنه!

سکوت به اتوبوس حاکم می‌شود.

از پنجره‌ی اتوبوس به بیرون خیره می‌شوم.

×××

در حالی که حدود یک ساعت از زمان قرارمان گذشته من هم‌چنان در انتظار تاکسی‌ام. انبوهی از مسافران در انتظارند. تاکسی‌ها عموما تقاضاهای دربستی را می‌پذیرند. قدری دقیق‌تر می‌شوم. من و خانم‌های کناری‌ام آدرسی یکسان را فریاد می‌زنیم ولی تاکسی‌هایی که عموما خالی هستند قدری جلوتر از من ...

×××

خسته از راهم...

در حال بازگشتنم. در بهترین حالت حدود دو ساعت دیرتر از زمانی که باید، به خانه خواهم رسید.

اتوبوس حدود 15 دقیقه دیرتر از آنچه که باید، حرکت می‌کند. از اتوبوس که پیاده می‌شوم صدای جیغی همه‌ی فضا را پر می‌کند. سربرمی‌گردانم. پسری است که در آن‌سوی پیاده‌رو در پی دختری در حرکت است و آنچه که واضح است صدای فریاد دختر است که می‌گوید: نمی خوام، نمی خوام، ولم کن.

به مسیرم ادامه می‌دهم. هوا کاملا تاریک شده. دو دختر از پارک بیرون می‌آیند و در پی‌شان دو پسر...

×××

بالاخره به خانه می رسم. پس از سر رویی شستن، خود را به نفهمی زده و سری به فضای مجازی می‌زنم، با شعری مواجه می‌شوم که بر سر درش نوشته شده:

تقدیم به 5 یار دبستانی که به ناحق از حق تحصیل محروم شدند...

 

 

پ.ن1 : در همین زمینه بخوانید وبلاگ طنین سحر را.

پ.ن2 : قرار نبود پست جدید به این شکل باشد ولی گاهی اوقات سرشار می‌شوی از احساس خفگی.

پ.ن3 : و امید من به این شهر به آن دوست باوفایی ‌ست که خبر اجرای ویژه‌ی تئاتر را به من می‌دهد، دوستی که حس کرد بی‌خبر گذاشتن من وقتی که خود به تماشایش رفته بود، ناراحتم کرده،

و امید من به این شهر آن دوست مهربانی است که پشت در دانشگاه در پی راهکاری برای ورود همراه من به دانشگاه بود،

و امید من به شهر، به دوستانی‌ست که گرد من‌اند،

و امید من به این شهر به اوست که به راستی

 "والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود"

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()
ترانه ی پاییز...

نمک آبرود - اسفند 85

پاییز چه زیباست 
مهتاب زده تاج سر کاج 
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است 
بر زیر لب هره کشیدند خدایان 
 یک سایه باریک 
 هشتی شده تاریک 
 رنگ از رخ مهتاب پریده 
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده 
 دامان خودش نیز دریده 
 آرام دود باد درون رگ نودان 
 با شور زند نی لبک آرام 
 تا سرو دلاران برقصد 
پر شور 
پر ناز بخواند 
 شبگیر سردار 
 هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است 
 تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است 
 تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی 
 آنگاه بپیچند 
 لب را به لب هم 
 آنگاه بسایند 
تن را به تن هم 
آنگاه بمیرند 
 تا باز پس از مرگ 
 آرام نگیرند 
 جاوید بمانند 
 سر باز برون از بغل باغچه آرند 
 آواز بخوانند 
 پاییز چه زیباست 
پاییز دو چشم تو چه زیباست 
 سرمست لب پنجره خاموش نشستم 
هرچند تو در خانه من نیستی امشب 
 من دیده به چشمان تو بستم 
 هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم 
 این گوید 
 هیچ 
 آن گوید 
برخیز و بیا زود بسویم 
من گویم 
نیلوفر کم رنگ لبت را 
با شعر بگویم با بوسه بشویم 
 ای کاش 
 ای کاش 
 آن عکس تو از قاب دراید 
 همچون صدف از آب براید 
 ای کاش 
 جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی 
 آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری 
 از شور بلرزی 
 دیوانه همه شوق همه شور 
 بیگانه پریشیده همه قهر 
 همه نور 
 بر بستر من نقش شود پیکر گرمت 
 آنگاه زنم پرده به یکسو 
 گویم که 
من اینجا به لب پنجره بودم 
گویی که 
 نه ... آنجا 
آرام بگیریم 
از عشق بمیریم 
 آنگاه بپاییز 
 هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است 
هر سال که از عمر من اید به سر انجام 
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ 
هر درد 
هر شور 
 هر شعر 
 از قلب من خسته جدا شد 
باد هوس ات برد 
 آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت 
 من ، هیچ نگفتم 
جز آنکه سرودم 
پاییز دو چشم تو چه زیباست 
 پاییز چه زیباست 
 مهتاب زده تاج سر کاج 
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است 
 آن دختر همسایه لب نرده ایوان 
 می خواند با ناله ی جانسوز
 خیزید و خز آرید که هنگام خزان است 
 هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است 
 تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است 
 تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی 
 آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم 
 آنگاه بسایند تن را به تن هم 
 آنگاه بمیرند 
 تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند 
جاوید بمانند 
 سر باز برون از بغل باغچه آرند 
 آواز بخوانند 
 پاییز چه زیباست 
 من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست 
 چه زیباست

 

نصرت رحمانی

از دفتر «ترمه»

+نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()