نوشتن در تاریکی

به تماشای تئاتر نوشتن در تاریکی نشستیم،

کنون پر از بغضم. چرایی‌اش را می دانم. داستان تئاتر پیرامون تاریکی بود و اسارت. تلاشی بود برای نمایش حجم سیاه خفقان دوران. فریادهای بازجو بر سر زندانی و آوار شدن‌اش بر سر او. زندانی‌ای که ناآگاه بود از چرایی دربند بودن‌اش. تئاتر پیرامون فرار بود. فرار مردمانی از حجم سیاه خفقان به سوی هر جایی دیگر جز این قفس تاریک. حجمی که با همه‌ی سیاهی‌اش خوشایندشان است. از آن سو که پیوندهایی عمیق از جنس خاطره و نوستالژی و دوستان و همراهان نزدیک با این سرزمین دارند. و این پیوندها آنان را مانعی برای ترک دیارشان است. و خنده‌هایی که بدل به غم شد و اندوه. تمام شد. حضار بی مهابا تشویق می‌کردند. از پله‌ها که پایین می رفتیم چشمم ناخودآگاه به سوی دستبندی سبز خیره شد. با همه‌ی ناتوانی‌ام، سر بلند کردم تا صاحبش را نظاره کنم. فخرالسادات محتشمی‌پور بود. همسر مصطفی تاجزاده. و چند گام آنسوتر، آوای بلند گریه‌ی دختری پریشان که حجم سرد و تاریک سالن پر کرده بود. بغض امانم را بریده بود. به سرعت از سالن خارج شدم تا دوستانم قطره اشکی که از گوشه‌ی چشمانم جاری شده بود را نبینند و دوباره بتوانم در حد توان آنان را امید بخشم برای ادامه‌ی دم زدن در هوای سرد و تاریک دوران.

 

پ ن1 : نمایشنامه های محمد یعقوبی را از اینجا و نمایشنامه های  سایر نویسندگان ایرانی را از اینجا بخوانید.
پ ن2 :  ترانه ی داغ رضا یزدانی را از اینجا بشنوید.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()
در سرزمین من...

 

در سرزمین من،

روزنامه‌ها لال به دنیا می‌آیند،

رادیو کر

و تلویزیون کور...

و کسانی که طالب سالم‌زاده شدن‌ ِ این همه باشند را،

لال می‌کنند می‌کشند،

کر می‌کنند می‌کشند،

کور می‌کنند می‌کشند...

در سرزمین من!

آه! سرزمین ِ من!

 

شیرکو بی‌کس

 

+نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()