مرگ در چند قدمی ما...

سحرگاه، آسمان تاریک، مردمان به خواب،

حرکت به سوی طبیعت،

آواز شیدا و جاهد در ماشین،

جایگزینی خیار به جای گوجه‌ی 2250 تومانی،

جامه­ی پاییزی بر تن کوه،

عکس‌های یادگاری،

نشستن بر لب آبشار،

نان و پنیر و خرما و سیدعلی صالحی و سیاوش کسرایی و ...

بوم...

صدای سقوط،

تلاش برای قبولاندنمان! به اینکه حتما سنگی بوده که سقوط کرده!

فریادهای کمک، کمک،

فریادهای "داداش، داداش"

فریادهای "جواب بچه‌هات رو چی بدم؟!"

چهره‌هایی شوکه شده و لرزان،

و خنده‌هایی که بدل به بهت و اشک شد،

جسمی بی­جان با سیمایی متلاشی شده،

رد خون بر جامه‌ی ما،

سیمایمان به سپیدی ِ گچ،

گام‌هایی لرزان،

تلاش‌هایی نافرجام،

عبور از کنار جسم بی‌جان،

عبور از میان فریادهای برادری به سوگ نشسته،

سکوت،

سکوت،

سکوت...

همهمه‌ و شوخی و خنده‌های کوه‌پیمایان بی‌خبر از واقعه‌، در میان فریاد سکوت ما در راه بازگشت،

سکوت،

سکوت،

سکوت،

صدای آژیر آمبولانس،

تصویر مرگ در مقابل چشمان ما،

و ما هم‌چنان متحیر و مبهوت،

و صدایی که مدام در گوشمان می‌پیچد...

صدای سقوط واقعی یک انسان،

صدای سنگسار سیمایش توسط کوه‌های دارآباد.

 

پ.ن1 : جمعه 5 آذرماه89

پ.ن2 : ناراحت



 

+نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()