یک تصمیم

سال‌ها قبل دوست عزیزی کتابی به من هدیه داد با عنوان "راز" نوشته‌ی راندا برن. چکیده‌اش این بود که به هر چه فکر کنی به آن می‌رسی. بیشتر و بیشتر که فکر کنی زودتر می‌رسی. آن روزها گمان بردم این کتاب هم از میان هزاران هزار کتاب زردِ روزگار است که موفقیت را در یک دقیقه نوید می‌دهند. حالا اما نظرم عوض شده. به حرفش رسیده‌ام. این روزها به پیرامونم با دیده‌ی مثبت می‌نگرم. اتفاقات خوب زندگی‌ام را برای همه تعریف می‌کنم و اتفاقات بدش را هم نمی‌بینم. ذهن خودم را پر می‌کنم از خوش‌بینی‌ها و مثبت‌اندیشی‌ها. روزهایی بود که به دلیل روحیه‌ی تاریخی مازوخیستی خاص ایرانیان تصمیم می‌گرفتم حالم خوب نباشد و از انزوای روحانی خود در غار تنهایی لذت ببرم. آن روزها سلسله‌ای از اتفاقات بد برایم رقم خورد. حالا اما همه چیز عوض شده. از آن روزی که تصمیم گرفتم نگاه و روحیه‌ی مثبتی داشته باشم رهایی خود را به چشم می‌بینم. زندگی‌ام پرشده از بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی. حالا اتفاقات خوب و مثبت یک به یک برایم در حال رقم خوردن است. فقط و فقط از صدقه سری یک تصمیم. از روزی که تصمیم گرفتم حالم خوب باشد.

+نوشته شده در جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱توسط بی داد | كامنت داني ()