این روزها

الان که داشتم آلبوم بودن یا نبودن کار بردیا کیارس رو گوش می‌دادم، یاد روزایی افتادم که با یه رفیق قدیمی عصرهامون رو شب می‌کردیم. من به عشق با هم بودنمون، عصرا زودتر از شرکت می‌زدم بیرون و با بی‌آرتی می اومدم سمت پارک دانشجو. با هم بودنمون باعث می‌شد من به خیلی چیزا فکر نکنم. از پشت شیشه ی گیشه ی تئاتر  شهر نکاه می‌کردیم به برنامه‌ی اجراها. می‌رفتیم مونولوگ سیامک صفری نگاه می‌کردیم. کلی حال می‌کردیم. خالی ِ خالی بودیم. هیچ تعلقی انگار به دنیا نداشتیم. می‌اومدیم بیرون از سالن و می‌رفتیم تو آلاچیقای پارک دانشجو که تازه ساخته بودنشون چایی نبات می‌خوردیم و النی کارایندرو گوش می‌دادیم با گوشی سامسونگ Gioی من. اصلا تو فاز این نبودیم که پولامون رو تو کدوم صندوق سرمایه‌گذاری بذاریم و امروز سهام کجا رو بخریم و سهام کجا رو بفروشیم. از توی خیابون شهریار می‌رفتیم سمت تالار وحدت. از جلوی شیرینی آق‌بانو رد می‌شدیم و می‌رسیدیم به پارک جلوی تالار وحدت. سوار تاب‌هاش می‌شدیم. از این تاب‌هایی که چهار تا آدم می‌تونن روش بشینن. دو به دو و روبروی هم. این که دیگه تاب نمیشه! تاب باید یه نفره باشه. یکی سوار شه پاهاشو دراز کنه و چشماشو ببنده، یکی دیگه از پایین شونه‌های طرفی که رو تابه از پشت هلش بده. هی هلش بده. هی بیاد هی بره اوج بگیره. موسیقی فیلم آمیلی پخش شه. یه شهر شروع کنه به رقصیدن. هیچ براش مهم نباشه که چی داره می گذره تو دنیا. از حافظ می اومدیم بالا. از تو طالقانی می رفتیم تو تا ایرانشهر. ایرانشهرم می‌رفتیم بالا تا خانه هنرمندان. عکسای گالری‌ها رو نگاهی می‌کردیم و می‌رفتیم توی تالار استاد انتظامی و فیلم درخت زندگی رو می‌دیدیم.  فیلمی که فقط و فقط روی پرده دیدنش هیجان‌انگیزه. با اون موسیقی حجیم و با شکوهش. خودت رو می‌ذاشتی جای شان پن. خود ِ خودش بود. خود تو بود توی اون روزها. از پارک می‌اومدیم بیرون. طالقانی رو می‌رفتیم تا ویلا. یکم بالاتر یه سیگارفروشی بود که جنساش اصل اصل بود و ارزون. رفیقم ازش اسپرینگ واتر می‌خرید. می‌اومدیم تا آبان. کوچه‌ی آبان رو می‌رفتیم تو تا برسیم به کبابی آبان. اونجا برامون دیگه ته دنیا بود. همه چیز همونجوری بود که باید می‌بود. نون داغ و کوبیده‌ی خالص و ریحون و ماست و دوغ محلی. از تو آبان می‌اومدیم تو حافظ و از اونجا هم میدون ولیعصر و اتوبوس بی‌آرتی تا سر فاطمی. اون می‌رفت میدون فاطمی از اونجا هم شهرک غرب و منم می اومدم سمت شریعتی. 

نمی دونم چرا یهو حس کردم دلم برای اون فضا تنگ شده، ولی واقعیت اینه که برای حتی یک لحظه دلم نمی خواد اون روزها رو تجربه کنم. دلم می‌خواد همه ی اون اتفاقات رو دوباره بازسازی کنم ولی برای این روزهام. روزهایی که رنگ روشن آبی بر اون ها پاشیده شده و از اون کابوس‌های خاکستری و سیگارها دیگه خبری نیست. و شاید امشب یکی از بهترین شب‌های زندگی من باشه. شبی که به انتظارش نشسته بودم و حالا چهره ی آبی اش پیدا شده. مبارکم باد. 

شنبه / بیست و یکم زمستان 92

 

+نوشته شده در شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢توسط بی داد | كامنت داني ()