بوی عیدی بوی توپ ...

 

سالی دیگر گذشت.

سالی پر از غم ها و شادی ها،

سالی سرشار از دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها،

سالی لبریز از عشق ها و تنفرها،

پر از جنگ و صلح،

بارها به چرایی بودنمان به عنوان بشر و فراتر از آن، اشرف مخلوقات اندیشیده ام. در این راه توجیح هایی بس نغز را نیز تحمل نموده ام! نیز بارها تا مرز " کافر شدی باز" پیش رفته ام،

ولی...

نوستالوژی نوروز،

نوروز رو خیلی دوست دارم. از لحظۀ تحویل سال گذشته برای رسیدنش لحظه شماری می کنم. نوستالوژی خاص نوروز واقعا" دوست داشتنیه. اصلا" هر آن چیزی که از کودکی برامون به یادگار مونده و ما رو به اون دوران می بره قشنگه، پاکه، مهربونه.

خدا بیامرزه پدربزرگمو که 3-4 سالی میشه دیگه بینمون نیست همیشه اولین عیدی هامونو ازش می گرفتیم. نمی دونم چرا وقتی برای بار اول که خبر نبودنشو شنیدم برای 10 دقیقه اصلا" نتونستم گریه کنم ولی بعد با تمام وجود اشک ریختم مثل همین حالا....

شب تحویل سال که می شد همۀ دایی ها و خاله ها هر طور که شده بود خودشونو از اقصی نقاط کشور به خونه پدر بزرگ می رسوندند. همه شاد بودیم. می خندیدیم. از ته دل و فارغ از حسادت ها و کینه ها و طعنه ها.  

لحظۀ تحویل سال صدای خاص ساز نوروز لرزه به تنم می نداخت . حس این لحظه که همراه با چرخش عقربه  ساعت به سمت لحظۀ تحویل میشه از ناب ترین حساییه که آدم تو زندگیش به ندرت اونا رو تجربه می کنه!

نوروز از رسوم واقعا" به یاد ماندنی و متمدن و مدرن ما ایرانیاست. کاشکی قدر این رسوم ملی و سنتی رو بیشتر بدونیم و بی هیچ دلیلی در پای رسوم و قواعد مذهبی ذبح نکنیم و نکنند!

 

بوی عیدی                          بوی توپ                      بوی کاغذ رنگی 
 بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو 
 بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ 
 با اینا زمستونو سر می کنم      
 با اینا خستگیمو در می کنم 
 شادی شکستن قلک پول 
 وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد 
 بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
 فکر قاشق زدن دختر چادر سیاه 

 شوق یک خیز بلند از روی بو ته های نور 
 برق کفش جفت شده تو گنجه ها 
 عشق یک ستاره ساختن با دولک 
 ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه 
 بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب 
 بوی باغچه                      بوی حوض                         عطر خوب نذری 
 عصر جمعه                     پی فانوس                          توی کوچه گم شدن 
 توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی 
 با اینا زمستونو سر می کنم 
 با اینا خستگیمو در می کنم 
 با اینا بهارو بار می کن

«فرهاد»

پ.ن:

تنها خواستیم دینمان را به نوروز ادا کرده باشیم(هر چند زیاد به دلمان نچسبید!)

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧توسط بی داد | كامنت داني ()