خواستگاری و انتخابات ریاست جمهوری

 

بنا بر رسم معمول تا رسیدن به مقصد با راننده تاکسی (این قشر همیشه ناراضی!)هم کلام می شوم.

او: حالا برج میلاد چه خبره؟

من: همایشه!

(از نگاهش می فهم که باید بیشتر توضیح بدم!)

من: همایش حامیان موسوی!

(دوباره نگاش می کنم، اوکی باید بیشتر توضیح بدم!)

من: یه همایش انتخاباتیه که قراره خاتمی و موسوی توش سخنرانی کنن!

او: آهاااااا

 انتخابات!

انتخابات؟!

ای بابا!

دلت خوشه ها!

چه فرقی می کنه؟!

آخونده؟!

من: نه!

(برای یه لحظه هنگ می کنم! ما رو باش فکر می کردیم سوال مردم اینه که نگاه موسوی به مقوله فرهنگ، اقتصاد، سیاست خارجی چیه؟ یا اینکه نظرش در مورد حکم حکومتی چیه؟! به جلو خیره میشم!  )

او: می دونی  چیه داش؟!

این کاندیدا مث خواستگار می مونن!

کلی حرف مرف می زنن! وعده می دن! اِل می کنیم! بِل می کنیم! خرشون که از پل گذشت همه حرفاشون یادشون میره!

(برمی گردم بهش نگاه می کنم، هنوز تو شوک سوال قبلیم!)

در حالیکه حساب کار اومده دستم میگم:

قبول دارم!!!

ولی خب اگه هم اینجوری باشه، یه امید حتی خیلی کوچولو به راست بودن حرفای خواستگار هست، ولی وقتی کسی که چند ساله از ازدواجش گذشته و نشون داده که چه جور آدمیه حتی اگه طرفش جونش به لبش رسیده باشه هم،  به خاطر حیا و اینا حاضر به طلاق نمیشه و مجبوره همینجوری بسوزه و بسازه!

(احساس می کنم جوابم خیلی پاستوریزس!)

من: خلاصه اینکه آدم به امید زندست! داااااش!

من: مرسی آقا پیاده میشم!

(نمی دونم کرایشو حساب کردم یا نه!؟! هنوز تو شوک اون سوالم!)

.

.

.

تو مسیر برگشت، یه کوچولو دلم شکست!

( آن سردی از چه سو بود؟!)

آگاهانه در مسیری پرت قدم برمی دارم!

بارون داره میاد...

یاد حسین پناهی می افتم،

              "کسی که چترُ ساخت عاشق بود؟

                                         نه عزیز دل ِ من،

                                                        آدم بود!"

+نوشته شده در شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()