از انقلاب تا آزادی

 

 

به ورودی دانشگاه که رسیدیم برادری فریاد می زد: آقایون موبایل ها و چاقوهاشونو تحویل بدن!

قاری قرآن سوره نصر را برای حاضرین با صوتی دلنشین قرائت می کند:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ

وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا

فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا

ردیف جلویی ما و ردیف های جلویی ما توسط برادرها اشغال شده، برادری از آن برادران مدام می آید و به ما تذکر می دهد!

می گوید در تکبیر آنجایی که مربوط می شود به بزرگتر بودن خدا چرا با غلظت بالا تلفظش کردید؟!

مداح از امام موسی کاظم می گوید و از ظلمی که بر او رفت و نیز از زندانی شدنش، ما با صدایی بلند فریاد می زنیم، خداوند بزرگترین است، برادران ردیف جلویی عکس آقا را بالا می برند و پلاکاردهایی که بر رویش نوشته شده جانم فدای رهبر...

مداح از حضار می خواهد بگویند یاحسین ، و ما و ردیف های پشتی با صدایی بلند و از ته دل فریاد می زنیم، یا حسین، برادران ردیف جلویی به پا خاسته فریاد می زنند، ای رهبر آزاده آماده ایم آماده...

با صدایی بلندتر فریاد می زنیم، خداوند بزرگترین است، ولی آنها می گویند: ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند...

برادری که دیگر به سطوح آمده بود طی یک تذکری جدی به ما هشدار داد اگر دوباره با همین غلظت فریاد بزنید خداوند بزرگترین است بار دیگر طوری دیگر با شما برخورد می کنیم، برگشت سر جایش نشست و پلاکاردی را بالای سرش برد، رویش نوشته،

رهبرا، از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن!

ما و ردیف های عقبی برای محکوم کردن کشتار مسلمانان چین فریاد می زنیم: مرگ بر چین، برادران ردیف های جلویی به پا خاسته می گویند: خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست...

ناگهان صدایی مهیب نگاه نمازگزان را به سمتی خیره می کند، همه ء حضار اشک می ریزند...

اینجا ایران است و ما نمازگزاران روز جمعه و این گاز اشک آوری است که در میان نمازگزاران رها می شود...

در حالی که اشک می ریختیم فریاد زدیم خداوند بزرگترین است، برادران به سمت ما هجوم آورده گفتند نگویید خدواند بزرگترین است، برادری به سمتم آمد گفت بشین، بر سرش فریاد زدم خودت هم که اشک می ریزی! خجالت کشید، من هم خجالت کشیدم، او لز من خیلی بزرگتر بود...

 پیش از آغاز خطبه های اصلی، رئیس کل نماز جمعه ها سخنرانی کرد. قرار بود وی در مورد پیشینه نماز جمعه از ابتدا تا امروز سخن بگوید ولی ترجیح داد بحث را به سمت مسائل روز برده ویک ساعت تمام به حاضرین ردیف های عقبی هشدار دهد، گمان بردیم اشتباه آمده ایم، آخر ما فکر می کردیم خطیب کس دیگریست، برای آنکه مطمئن شوم به سمت یکی از این برادرها که مدام ما را تحت نظر داشت رفته و از وی پرسیدم:" ببخشید امروز خطیب کیه؟" رگ گردنش را می گویی ...

حرف های خوبی می زد آقای خطیب...

می گفت این نماز جمعه شبیه  نماز جمعه های اول انقلاب است، همهء سلیقه ها در آن حضور دارند...

می گفت پیامبراکرم در سال آخر عمرش به حضرت علی گفت بعد از من تو ولی هستی و این ولایت از جانب خدا به تو داده شده است ولی این ولایت تو منوط به پذیرش مردم است...

می گفت پیامبراکرم اعتقاد داشت با زور نمی شود بر مردم حکومت کرد...

می گفت زندانیان و بازداشت شدگان حوادث اخیر بایستی آزاد شوند...

می گفت باید اعتماد را به مردم بازگرداند ...

می گفت نظام باید از خانواده های آسیب دیدگان و کشته شده های حوادث اخیر دلجویی کند...

می گفت بایستی بین طرفین ماجرا بحث و مناظره برقرار شود...

از دانشگاه که بیرون آمدیم به سمت انقلاب حرکت کردیم، همه با هم، ما و برادران ردیف های جلویی!

به انقلاب که رسیدیم نمی دانم چه شد که آنها ترجیح دادند از انقلاب جدا شده و به صورت دسته جمعی به سمت پایین انقلا ب حرکت کردند، آنها شعار می دادند ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده!

هیچ کس به آنها نگفت شعار ندهید، آنها از کنار نیروهای گارد هم عبور کردند ولی هیچ کس به آنها نگفت شعار ندهید!

ما خیابان انقلاب را ادامه دادیم به سمت آزادی...

ما می خواستیم خود را از انقلاب به آزادی برسانیم!

ما می گفتیم خداوند بزرگترین است...

ما اسم حسین را فریاد می زدیم...

در میانه های راه برادرانی موتورسوار به سمتمان حمله ور شدند!

ما می گفتیم خداوند بزرگترین است...

ولی آن برداران، گاز اشک آور میانمان پرتاب کردند!

شاید منظورشان این بود که ما در اشتباه به سر می بریم و خداوند بزرگترین نیست و کسی دیگر بزرگترین است!!

آنها با باتوم بر سر و صورت ما می کوفتند و به ما تذکر می دادند که خداوند برگترین نیست!

ولی ما مسیر انقلاب تا آزادی را ادامه دادیم...

ما فریاد می زدیم خداوند بزرگترین است...

ما می خواستیم خود را به آزادی برسانیم...

ولی آنها از پشت به ما حمله می کردند، می خواستند ما را متوقف کنند و نگذارند به آزادی برسیم!

آنها حرکت ما را به سمت آزادی کند می کردند!

اشتباه نکنید!

اینجا فلسطین و بیت المقدس نیست و اینان سربازان اسرائیل...

اینجا ایران است و ما نمازگزاران روز جمعه هستیم...

احساس کردم یک کپسول گاز اشک آور را قورت دادم، چشمانم سیاهی رفت به گوشه ای پرت شدم، نفسم بالا نمی آمد، برادرها نزدیک تر می شدند به یکباره یادم آمد خداوند بزرگترین است...

دوباره به سمت آزادی دویدیم و فریاد زدیم که این خداوند است که بزرگترین است و نه هیچ کس دیگر...

هر چه  که به آزادی نزدیک تر می شدیم هوای پاک تری در شش هایمان دمیده می شد، گویی هوای صبح را تنفس می کردیم...


 

+نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()