عالیجناب، من اعتراف می کنم!


عالیجناب من اعتراف می کنم که آزادی مرا فریفت!

او بود که با سخنانش دل از من برد و مرا به تماشای برآمدن خورشید آرزو دعوت کرد!

من اعتراف می کنم که آزادی مرا وعده داد به تنفس ِ هوایی عاری از گازهای اشک آور!

من اعتراف می کنم، آزادی بی اجازهء صیاد مرا به تماشای آبهای سپید برد!

آری عالیجناب، من اعتراف می کنم!

اعتراف می کنم، آن شبی که خبر شهادت هم دانشگاهی ام را شنیدم بی مهاباتر و با چشمانی گریان به سوی انتهای تاریکی آسمان فریاد بر آوردم که خداوند بزرگترین است!

اعتراف می کنم، با خواندن دل نوشته های خواهران ِ سرشار از درد، از ته دل گریستم و فریاد زدم عالم محضر خداست!

اعتراف می کنم، در نماز جمعه شرکت جسته و سوال کردم چرا آنها از انقلاب دور شدند و با ما به سمت آزادی نیامدند!

اعتراف می کنم که با خود می اندیشم فصل الخطاب مجوزی شد برای داغدار شدن پدران و مادران این سرزمین! 

اعتراف می کنم، هنگامی که نوشته های مادر هم دانشگاهی شهیدم را می خواندم احساس کردم مادر من این سخنان را به زبان می آورد و باز هم از ته دل گریستم!

اعتراف می کنم، دوستی برایم تعریف می کرد آنانی که خون به دل می کنند، آن شبی که مغول وار به کوی حمله بردند، گلوله ای را در مقابل چشمان دوست من در چشمان دوستش جای دادند!

اعتراف می کنم که فیلم کشته شدن ندا را دیده ام!

اعتراف می کنم که مادر کیانوش گفته بود: صدای تنبور می آید!

آخر می دانی عالیجناب؟ کیانوش نوازندهء تنبور بود...

آری عالیجناب، من اعتراف می کنم!

من اعتراف می کنم که استاد شجریان فریاد زد:

شب است و چهرهء میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

اعتراف می کنم که نخواستم و نمی خواهم با عینک سیاه شما و به تماشای دنیا بنشینم و برای تماشای زیبایی های آفرینش عینکی سبز اختیار کرده ام!

من اعتراف می کنم که بوم نقاشی من پر بود از کبوتران سپید و من یادم رفت برایشان قفسی بکشم!

من اعتراف می کنم که از او خواستم تا با صدای دلنشینش برایم شعر درفش کاویان را بخواند و من هر شب با شنیدن این شعر با صدای او،  جانی تازه می یابم!

من اعتراف می کنم که فریادها زده ام که تنها خداوند است که بزرگترین است و نه هیچ کس دیگر...

 

آری عالیجناب،

  من اعتراف می کنم!

 

+نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()