روزگار غریبی است نازنین...

 

پیش تر،

دهانت را می بوییدند مبادا گفته باشی دوستت دارم

کنون،

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی "الله اکبر"

 

روزگار غریبی است نازنین

 

ایمان را کنار گلدسته های جمعه تازیانه می زنند

آنکه دم از پایانی سرد می زند در نیمه های ظهر

به انکار خورشید آمده است

 

روزگار غریبی است نازنین

 

سینه ات را می شکافند

مبادا این حجم تپنده آغشته به خون،

سرشار شده باشد از احساس سبز

گوش هایت را آماج صفیر گلوله می کنند

مبادا ندای سبز را بشنوی

چشم های شعله وارت را با کپسول های عصبیت نشانه می روند

رود پاک اشک هایت

همراه با خون ِ سرخ ِ سنگفرش خیابان

عطش ِ درخت ِ سبز ِ امید را می نوشد

 

دل قوی دار

ایمان را فریاد بزن

خدای را به بزرگی یاد کن.

 

پی نوشت اول: از جناب احمد شاملو بی نهایت عذر می خواهیم، امید آن  داریم که این کار ما موجبات آزردگی روح ایشان را فراهم نیاورد، باور کنید قصور از جانب ما نیست، چه کنیم، آخر چه کنیم قلممان، مغزمان روحمان و روانمام  و همه چی مان خشکیده، می دانیم چه می خواهییم بگوییم ها ولی نمی دانیم چگونه بر  زبان بیاوریم!


پی نوشت دوم: بی نهایت تر از الطاف بزرگوارانهء الهام خضرایی منش کمال تشکر را دارم که با حوصله ای ورای حد تصور بنده را راهنمایی فرمودند.

 


 

+نوشته شده در شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()