اذان، باران و ما


موقع اذون که شد کل جمعیت ساکت شد. سکوت محض. ما به سمت اونا حرکت کرده بودیم و حالا بهشون رسیده بودیم. ما می گفتیم "چه غزه چه ایران مرگ بر ظالمان" اونا می گفتند "جانم فدای رهبر". حالا دیگه جمعیت ساکن شده بود. درست تو مرز بین دو تا جمعیت وایستاده بودم. اونا می گفتند "ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند" ما می گفتیم "ما اهل کوفه نیستیم پشت یزید بایستیم".

آقاهه ازم پرسید "گاز اشک آورر روزه رُ باطل می کنه؟"

پسره رو به زنی کرد و گفت چقدر گرفتی جیره خور؟ هان؟ چقدر؟ زنه در حالی که عکس آقاش رُ رو به پسره گرفته بود با لحنی آرام گفت : "آره مگه چیه؟ خونه هم گرفتیم، ماشین هم گرفتیم".

دختره که دست مادرش رو گرفته بود، بغض کرده بود. مادرش اونو پشت سر خودش داشت می کشید. دختره تاب نیاورد. شروع کرد به گریه کردن.

حی علی خیرالعمل

حالا فقط موذن بود که داشت حرف می زد.

آسمون هم تاب نیاورد. شروع کرد به گریستن. همه خیس شدیم. هم ما هم اونا.

آقاهه گفت: چه بارونی!

پسره گفت: چه بارونی!

زنه گفت: چه بارونی!

دختره گفت: چه بارونی!


ما همه، مردم بودیم...

 

پ.ن: خانومه گفت گاز اشک آور ثواب روزه رو بیشتر هم می کنه تازه!

 

+نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()