هزاران را بهاران در فغان آرد ، مرا پاییز

 

دلم را گفته بودم که تو باز می آیی و مرا می رهانی از این طوفان حادثه و آنگاه در ساحل امن طوفانی، به آغوش می کشم ات.

گمان می کردم که تمام می شوم و باز، از نو می آغازم بودن را دوباره.

آه، چه عاشقانه بر سر کوچه انتظار نشسته بودم و آمدنت را بر روی محور زمان گام شماری می کردم و این درنگ درد و رنج را تاب می آوردم.

رویای با تو بودنم، مرا با خود تا دوردست های آرزو می برد.

تو نیامده بودی و من با تو می گفتم شرح دلتنگی هایم را.

می گفتم و باز می گفتم و باز تو ساکت بودی و مرا وعده می دادی آمدنت را.

با خود می گفتم می آیی و خواهیم رفت.

دور خواهیم شد از این شهر بلا.

دورتر و دورتر .

و با خش خش ِ برگهای زرد و سرخ و نارنجی، زیر قدم هامان، از یاد خواهم برد مویه های درون خسته ام را.

با خود می گفتم تو می آیی و مرا با خود به تماشای هوای ابری و آسمان ِ سرشار از بغض ات می بری. می رویم و می رویم تا برسیم  به انتهای آن آسمان بارانی، تا آن آخرین ابرهای شعله ور ِ بارانی.

و اما...

 

راستی کی آمدی پاییز؟

   

 

 

+نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()