اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار...

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم!

با تو می خواهم سخن بگویم ای برادر،

تویی که به روی خواهران و برادرانمان آتش گشوده و دشنه به روح و جسممان می زنی.

مگر جز این است که هر صبح و هر ظهر و هر شام، چشم در چشم هم می فکنیم و بر روی این خاک مشترک گام برمی داریم و می رویم و باز می رویم از پی رسیدن به آرامشی و افقی مطلوب؟

مگر جز این است که دم من، بازدم تو است و دم تو را من به شش های خود باز می دمم؟

مگر جز این است که در زمانی نه چندان دور، از پی هم می دویدیم و طرح آینده را بر بوم کودکی، نقاشی می کردیم؟

قهرها و آشتی هامان را به یاد داری؟

آن نیمکت های مهربانی و پاکی را به یاد داری:

سارا انار دارد.

دارا انار دارد.

مگر....؟

پس،

 چرا کنون چشمانت سرخ  است و نه نگاهت؟

چرا آن صد دانه یاقوت دست به دسته را چنین با دشنه­ی نگاهت می پراکنی و قلب ساراها و داراهای این سرزمین را چنین، سزاوار زخم ِ دشنه­ ات می دانی؟

مگر من و خواهر و برادر من چه می گوییم و چه می خواهیم که این چنین تو را آشفته می سازد و تو خود را مجاز می دانی که آتش به رویمان بگشایی و دشنه در چشمانمان فرو کنی؟

برادر اگر باز هم چشم در چشم هم شدیم، قدری درنگ کن، نزدیک تر بیا تا گرمای نفس هایم و آتش چشمه­ی نگاهم، آن سردی ِ نگاهت را برباید تا شاید مرا بفهمی، دردم را، کلمه کلمه­ی وجودم را و آرمانم را،آرمانی که جز در پی رسیدن به ساحل آرام دریای خوف انگیز و طوفانی ِ این زندگی تلخ نیست، ساحلی برای تو، برای من و برای پدران، مادران و کودکان و دختران و پسران این سرزمین...

برادر جان!

بدان که وقتی دشنه را برای متقاعد ساختن من به میان می آوری قبل از آنکه آن دشنه، دست و پا و تن مرا مجروح و خونین سازد، قلب مرا نشانه می رود چرا که این دشنه را تو می زنی،

تو،

ای برادر من.

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()