ابراهیم و مدرنیته؟!


ای آنکه باید باشی

با من سخن بگو

از ابراهیم و از اسماعیلت بگو

با من بگو که چگونه ابراهیم، ابراهیم شد

من اینک در پیرامونم ابراهیمی نمی بینم

ابراهیمی آن چنان سر شار و بی خود که همه، تو  شده بود

ابراهیمی که دربند نبود و پروانه وار به گرد شمع  ِ تو رقصی آن چنان می نمود که مست ِ بی خود را باید.

ابراهیمی که اسماعیل جانش را بر آستان جانان نهاد  تا سر ببرد هر آنچه را که او را در بند تن اسیر می کرد.

و اسماعیلی که آن چنان مستانه جانش را فدای تو کرد.

آهای با توام

ای شنواترین

می شنوی فریادهایم را؟!

کجایی خدای ابراهیم و اسماعیل؟

بگو که چگونه اسماعیل درونم را به قربانگاه ببرم.

بگو که چگونه سرشار شوم از تو.

ای بهانه­ی اشک هایم از سر شکی عاشقانه و نه یقینی آن چنان پست که از سر خوف آتشت به سجده می فکند شریف ترین ِ نوع ِ آفرینش را.

"ای در میان جانم و جان از تو بی خبر"

"ای آنکه نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب"

روی بنمای به من

ای همه جوشش ما از تو و از آن غم خوش

ای همه پاکی باران و سحر

ای تو همیشه در میان

روی بنمای به من

به من خسته از این راه مه آلوده و دور

خسته از رقص میان برهوت


پ.ن 1 : تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام. (بخشی از ترجمه دعای عرفه توسط دکتر شریعتی)

پ.ن2 : مصراع های مشخص شده از عطار وام گرفته شده.


 


 

+نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()