کویر، پاداش اوست...

 


ماه هاست که پرهام هیچ دوشنبه­ای را مدرسه نمی رود، هر بار به امید اینکه وقت ملاقاتی بدهند و دیداری با احمد پدرش دست بدهد. شروع و پایان هفته ها دیگر با دوشنبه ها برایش معنا پیدا می کند، دوشنبه ای که بی دیدار پدر می رود و دوشنبه ای که به امید دیدار پدر می آید.

اما دلشوره های دیدار دیگر این روزها بی­تاب ترش کرده، همه چیز هم از آن روزی شروع شد که وثیقه خواستند. خبر صدور وثیقه آن قدر بی تابی اش را برای دیدار پدر بیشتر کرده است که دیگر هر بار زنگ در به صدا درمی آید پرهام بی­تاب و سراسیمه به سمت در می­دود و می گوید: «این یکی دیگه باباس.»

برادرهای بزرگتر هیچ نمی­­گویند، سکوت می­کنند و پیش برادر کوچک و بی طاقتشان لب می­گزند و می­گویند: «حتما همین امروز و فردا بابا می­آید، پرهام!»

نمی دانم چه سری در چهره­ی این مرد نهفته است که هر بار در چشمانش خیره می شوم، اشک سر تسلیم فرود می آورد. اندوه در نگاه اول آنچنان همه­ی وجودم را دربرمی­گیرد  که گویی خود،  در انفرادی ِ زمان گرفتارم. شاید این حجم اندوه از سر بهتی است که سراپا مرا در خود فرو برده است. بهتی که همواره با من است و چونان شیون و ناله های مردی است در جنگلی مرگبار و تاریک، آنچنان که سکوتش گوش هایت را تا آستانه­ی ناشنوایی پیش می برد. این مرد و مهدیه اش، از چه سو محکوم به این فراق اند؟ بی تابی های پرهام و مهدیه تاوان چیست؟

نگاه اش؟

مگر در پس نگاه این مرد چه بود و هست که، نامحرمان را توان دیدن اش نیست. و افق دید او کدامین سیاره­ی خوشبختی را نشانه می رود که این چنین، گروهی را آشفته می سازد تا در تلاشی بی­فرجام نگاهش را در درون قفس تنگ کوته بینی شان محبوس کنند.

قلم اش؟

مگر قلم اش جز رقصی دلنشین که در پی فروکاستن درد بود و اندوه، چرخشی خودفروخته آن چنان که خوشایند شخصی و اشخاصی واقع گردد، بود؟ در زمانه ای که هر قلمی را می شود با جوهری ارزان به رقصی دلخواه درآورد، آیا دلپذیرتر از این فریاد از سوی آن مرد آزاده که "قلم توتم من است"، فریادی هست؟!

فکرش؟

مگر جز این بود که تنها خودش بود و خودش. همواره محکوم بود به خاطر "خود بودن" اش. آیا برای اندیشیدن چیزی جز این، مایه ی مباهات است؟!

زبانش؟

آری، زبان­اش سرخ بود و تلخ. سرخی اش از سر "خود بودن"اش بود و تلخی اش نیز از سر بیان تلخی­ها. زبان سرخ­اش تراوشی بود از ذهن سبزاش. ذهنی که پیراستن اندیشه را برای خوشامد، تاب نمی آورد و آن را آواز سر می داد تا نقش دنیایی بهتر را بر بوم پرهام ها و مهدیه ها نقاشی کند. دنیاییی که در آن مهدیه ها و پرهام ها به مهمانی گنجشک ها دعوت شده و به تماشای آب های سپید می روند.

 

کویر...

کویر پاداش اوست.

"همان جایی که خیال در او می روید، خوب زندگی می­کند، می بالد و گل می افشاند"، دنیایی بی انتها، بر فرازستان سکوت. در کنار بوته هایی که ایستادن را آموخته اند و آموخته اند که در مقابل آفتاب سوزان کویر و در برابر طوفان های وحشی اش، سربرآورده، جوانه بزنند و بودن خود را به رخ اش بکشند.

 

پ.ن1 : نگاه احمد زیدآبادی هم چنان دیوانه ام می کند.

پ.ن2 : متن آغازین این پست، متن "دل نوشت" مهدیه محمدی، همسر احمد زیدآبادی است که در شماره40 نشریه­ی ایراندخت به چاپ رسیده.

پ.ن٣ : احمد زیدآبادی از سوی دادگاه انقلاب به شش سال زندان، پنج سال تبعید در گناباد و همچنین محرومیت مادام العمر از فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی محکوم شد.

پ.ن۴ : امروز یعنی دو روز مانده به کوچ پاییز، 188 روز از ...

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()