خبر کوتاه است همچنان...

 

از سفری خوش بازگشته ام. با کوله باری از خوشی و آرامش. در فضایی آکنده از شور و سرمستی دم زده ام. امواج گویی اجازه­ی رسوخ به آن هوا را نداشتند. آن هوا را با تمام وجود به شش هایت می دمی آنگاه از سر آرامشی رویایی تلاش می کنی تا بازدمت، آرامش را برای دل های خسته ای که به یادشان هستی به ارمغان بیاورد...

خبر کوتاه است همچنان...

به گزارش خبرگزاری مهر، عباس جعفری دولت آبادی دادستان عمومی و انقلاب تهران  که در گفتگوی بخش خبری 14 شبکه یک سیما امروز پنجشنبه سخن می گفت، اعلام کرد که دو نفر از متهمان حوادث اخیر که امروز حکم اعدامشان اجرا شد از عوامل ضد انقلاب سلطنت طلب بوده که اتهام آنها اقدام علیه امنیت ملی کشور، شرکت در براندازی نظام و حضور در اغتشاشات اخیر بوده که با هوشیاری ماموران امنیتی دستگیر شدند.

آسمان به یکباره ابری می شود. آسمانی که غبار غمت را با دانه های برفش می پوشاند و تو بارانش را ارمغانی می خوانی که رسالتش شستن غبار غمی است که بر دلت نشانده...

این در حالی است که نسرین ستوده، وکیل آقای رحمانی پور به بی بی سی فارسی گفت که او در فروردین ماه سال ۱۳۸۸، یعنی حدود سه ماه پیش از انتخابات در منزلش بازداشت شده بود.

خانم ستوده گفت که در تنها ملاقاتی که با موکل خود داشت، آقای رحمانی پور گفته بود که خواهر باردارش را همراه او دستگیر کرده بودند و گفته بودند تنها در صورتی او را آزاد خواهند کرد که به 'کارهای ناکرده' اعتراف کند.

آری چنین است...

جانی دیگر ستانده شد. جانی که تا سپیده دم امروز می توانست هوایی دیگر را دم و بازدم کند مجوز مرگش صادر شده و دیگر اجازه ندارد تا نفسی برآورد؟ به چه جرمی؟ به جرم تلاش برای ...

چه اهمیتی دارد؟

مساله جانی است که گرفته شده و نفسی است که دیگر برنمی آید و تنی است که بی جان، در آغوش مادری و پدری و خواهری و برادری برجای مانده و اشک هایی است که بر بالین اش رود غم را جاری می سازند.

مساله خاطره ای است که این غم در ذهن انسان حک می کند و چه غمی می تواند برای یک انسان بالاتر از این باشد که شاهد بی جان شدن هم نوع خود به دست هم نوعی دیگر باشد. و چه غمی بالاتر از این که هم نوعی خود را آنچنان محق بپندارد تا زیستنی را مانع شود و دمی و بازدمی را. انسانی که معبود از روح خویش در او دمیده و حق حیات هدیه ایست که از جانب او به هر جانداری اعطا شده.

و در این گیتی تنها انسان است که چنین بی رحمانه دستور به ستاندن جانی می دهد. گویی با این دستور به خدا اعتراض می کند. که چرا چنین بنده ای را  خلق کرده ای. با او می گوید به نظر ما این بنده شایستگی زنده بودن و نفس کشیدن را ندارد حال ما جانش را می گیریم، او را پس بگیر و دیگر از این کارها نکن.

و آنچه کنون باقی مانده طنابی است برای ستاندن جانی دیگر و طنابی که این روزها قلب ما را دربرگرفته و چهارپایه ای که سوز سرمای این روزها لرزانش ساخته تا به زیر کشیدن روحی دیگر را به تماشا بنشیند...

 

بگذار تا ازین شب دشوار بگذریم
آنگه چه مژده ها که به بام سحر بریم 

رود رونده سینه و سر می زند به سنگ 
 
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم 

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت 
 
خون می خوریم باز که بازش بپروریم

ای روشن از جمال تو ایینه ی خیال 
 
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم 
  
دریاب بال خسته ی جویندگان که ما 
 
در اوج آرزو به هوای تو می پریم 

 
پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به 
 
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم 
  
آن روز خوش کجاست که از طالع بلند 
بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم 
  
بی روشنی پدید نیاید بهای در
 
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم 

 
آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست 
 
دستی به خون دل ببریم و بر آوریم 
  
ماییم سایه کز تک این دره ی کبود 
 
خورشید را به قله ی زرفام می بریم

هوشنگ ابتهاج

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()