بمانید...

 

به دیدار آزاد مردی رفته بودیم. از خاطرات زندانش می گفت و از مجادلاتش با زندانبان. سراپا شور بود و شعور. می گفت زندانبان هر چه که گفت پاسخش دادم. می گفت زندانبان در انتظار لحظه ای بود که لشکر عجز به دشت سیمایم حمله ور شود. ولی چه انتظار عبثی!

همگی ِ ما نیز شور بودیم. گویی تصویر خویشتن را در آئینه ی سیمای این مرد می دیدیم و نقش آینده ای مبهم و سراسر دشواری را بر آن نقاشی می کردیم و به انتهای جاده ای می نگریستیم که گذرگاهش بس صعب بود و بلاخیز.

می گفت اولین سوالی که از من پرسیدند این بود که برای چه اینجایی؟ !

آزاده مرد هیچ نشانی از ضعف و پریشانی از خویش بروز نداده بود. اگرچه لبخند می زد و ما را با کلامش به لبخند وامی داشت ولی کیست که نداند در پس این لبخند چه غمی نهفته؟!

گذشت و گذشت و آزاده مرد هم چنان می گفت و ما نیز مات کلماتش که ناگهان قامت آزادمرد دیگری در چارچوب در پدیدار شد.

شیخ شجاع...

از در که وارد شد همه به احترام آزادی ایستادیم.  با همه ی حضار دست داد و همه ی حضار هم با او دست دادند. وقتی نشست هنوز همه ی ما سرپا بودیم و آنگاه ما را دعوت به نشستن کرد. وقتی همهمه خوابید به سیمایش خیره شدم. سیمایش آرامشی طوفانی داشت.

 ناخودآگاه خویشتن را میان حجم خاطراتی یافتم که گویا اکنون همه ی ما و احساسات و نگاه و تفکر ما را دربرگرفته. نه، نمی توانی این مرد را دوست نداشته باشی. حتی اگر علیه بی عدالتی و ظلم فریاد برنیاورده  بود حتی اگر فریاد جفایی را که بر این مردم روا داشته شده را رساتر نکرده بود، حتی اگر متحمل چنین فشاری نشده بود و حتی اگر خویشتن را فدای آزادی نکرده بود، نه، نه نمی توانی! نمی توانی او را دوست نداشته باشی. سیمایی آرام و مهربان و ساده. بی هیچ افراطی در وقار و بی هیچ تزویری و ریا. او همان چیزی است که می بینی اش.

و من در اندیشه ی آن طوفانی ام که در پس این چهره ی آرام و مهربان است و درونی که قلبی چنین گشاده را در میان گرفته.

یک صدا به او گفتیم بمان و او نیز گفت انشاالله با هم...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()