نرم نرمک می رسد اینک بهار...

 

 

 

هان ای بهار خسته که از راه های دور 

 موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش

 وز پشت بیشه های بلورین صبحدم 

 رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش

 

برگرد ای مسافر گماکرده راه خویش

از نیمه راه، خسته و لب تشنه بازگرد

 اینجا میا ... میا ... تو هم افسرده می شوی

 در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد 

 

برگرد ای بهار !‌ که در باغ های شهر 

جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست 

جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای

بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست 

 

برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار 

بگریز از سیاهی این شام جاودان 

رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت

گسترده اند بستر مواج پرنیان

 

 این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت

 جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست 

بند است و وحشت است و درین دشت بی کران 

 جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست 

 

دژخیم مرگزای زمستان جاودان 

 بر بوستان خاطره ها سایه گستر است 

 گل های آرزو، همه، افسرده و کبود 

شاخ امید ها، همه، بی برگ و بی بر است

 

برگرد از این دیار، که هنگام بازگشت 

- وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش-

غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان 

 در کوله بار ابر، که افکنده ای به دوش

 

 آنجا برو که لرزش هر شاخه -گاه رقص-

 از خنده ی سپیده دمان گفت و گو کند 

آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب 

 جان را پر از شمیم گل آرزو کند

 

آنجا که دسته های پرستو، سحرگهان 

آهنگ های شادی خود ساز می کنند 

 پروانگان مست، پر افشان به بامداد،

آزاد، در پناه، تو پرواز می کنند 

 

 آنجا برو که از سر هر شاخسار سبز 

مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی

 برگرد ای مسافر از این راه پر خطر 

 اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی 

 

 محمدرضا شفیعی کدکنی

 

پ.ن1 :  ایام نوروز فرصتی مناسب برای بازیافتن آرامش و آرمیدن در ساحل امن اوست...

پ.ن2 : سال نو مبارک و مهربانی و  آرامش و محبت و دوستی و عشق و اینا!


 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸توسط بی داد | كامنت داني ()