معنای زندگی

 

 

معنای زندگی چیست؟ در زندگی حال بشر تعریف معنای زندگی چگونه به روز می شود؟ چرایی وجود معنای زندگی؟ فایده ی آن؟ آیا معنای زندگی جزو ناخودآگاه  زندگی بشر است که هر از گاهی از فاصله ای دورتر از زمین بدان می نگرد و وجودش را به تفکر می نشیند و یا خودآگاهی است که بشر مختار به تزریقش در زندگی خود بوده و هر لحظه که اراده کند می تواند آن را دچار تغییری دلخواه نماید؟

مصطفی ملکیان در باب معنای زندگی می گوید:

"در مورد معنای زندگی اولا باید دو امر را از یکدیگر تفکیک کرد. گاه مراد از معنای زندگی، هدف زندگی است و گاه مراد از آن، فایده زندگی است. گاه هدف به موجودی که دارای علم و اراده است، نسبت داده می شود و گاه به موجودی که دارای علم و اراده نیست. این نوع هدف که درون شخص دارای علم و اراده است، به همان دلیل که درون آن شخص است، هدف خودبنیاد می گوییم; یعنی هدفی که بنیادش در خود موجود دارای علم و اراده است. اما گاهی هدف به موجودی نسبت داده می شود که دارای علم و اراده نیست. در این گونه موارد، وقتی می پرسیم که هدف چیست، مراد این است که سازنده این موجود، چه هدفی از ساختن آن داشته است. به این هدف، هدف خارجی گفته می شود; یعنی هدفی که در باطن و درون خود این شی ء نیست; بلکه در خارج اوست; یعنی در ذهن و ضمیر سازنده اوست . آیا می شود به زندگی هدف خودبنیاد نسبت داد؟ به نظر می آید اگر مراد از هدف، هدف خودبنیاد باشد، باید بگوییم که زندگی هیچ هدفی ندارد; چون دارای علم و اراده نیست تا هدف داشته باشد. آیا می توان به زندگی که خود دارای علم و اراده نیست، هدفی خارجی نسبت داد؟ پرسش اصلی این است که آیا زندگی انسان ها هم سازنده ای دارای علم و اراده دارد یا خیر؟

پاسخ این سؤال بسته به این که شما مادی یا به تعبیر دیگر، حتی سکولار (به یکی از معانی آن) باشید و یا الهی باشید، تفاوت پیدا می کند. اگر شما ماتریالیست یا به تعبیری، سکولار باشید، طبعا قائل به این نیستید که زندگی پدیدآورنده ای دارد که از علم و اراده برخوردار است; در این صورت نمی توان گفت که زندگی دارای هدف خارجی است. از سوی دیگر، اگر شما الهی باشید، می توانید قائل به این باشید که زندگی، سازنده ای دارد و آن سازنده دارای علم و اراده است; بنابراین می توان گفت که آری; این زندگی دارای معناست; یعنی دارای هدف خارجی است . اما گاهی مراد از معنای زندگی، هدف زندگی نیست; بلکه فایده زندگی است. وقتی می توانیم برای چیزی فایده ای در نظر بگیریم که آن چیز را در یک بافت یا سیاق و در یک محیط بزرگ در نظر بگیریم و بعد سؤال ما این باشد که کارکرد این چیز در این بافت یا سیاق چیست؟ در مورد انسان هم باید یک محیط یا یک بافت را در نظر بگیریم و بعد بگوییم که در این بافت بزرگ، این بخش کوچک در حال ایفای چه نقشی است؟ این جا دیگر بحث هدف نیست; بلکه بحث کارکرد و نقشی است که یک شی ء در این مجموعه بزرگ تر ایفا می کند . آیا در این جا نیز میان ماتریالیست ها و سکولارها و الهیون و معنویون تفاوت هست؟ در نظر اول شکی نیست که هم مادیون می توانند زندگی انسان را در یک بافت عظیم تر در نظر بگیرند و آن را جزیی از یک کل بزرگ تر بدانند و هم الهیون . بنابراین به نظر می آید هر دو می توانند به این سؤال جواب مثبت دهند; یعنی قائل باشند که زندگی دارای کارکردی در یک بافت بزرگ تر است . اما اگر دقت کنید می بینید که هیچ کدام نمی توانند چنین پاسخی بدهند .

تنها فرق یک شخص الهی با یک شخص مادی، در این است که آخرین کل برای یک مادی، طبیعت است. اما شخص الهی طبیعت را هم جزئی از یک کل بزرگ تر به نام فراطبیعت یا عالم مجردات می داند که قاهر بر آن است. ممکن است کسی به جای این که حیات انسانی یا حیات انسان به صورت کلی را طرح کند، معنای زندگی خود را جویا شود. وقتی کسی از معنای چیزی سخن می گوید، باید به دقت تعیین کند که اولا مرادش از معنا، هدف است یا فایده و ثانیا مرادش از هدف، هدف خودبنیاد است یا هدف خارجی و ثالثا آیا سؤال، راجع به هدف یک پدیده است یا هدف یکی از مصادیق آن پدیده . می توانیم معنای دیگری را مد نظر قرار دهیم و آن این که ما اساسا کاری به سازنده زندگی خود و این که این زندگی ما جزئی از یک کل بزرگ تر هست یا نه، نداریم، بلکه راجع به معنای زندگی خود می پرسیم; اما مرادمان این است که بدانیم در زندگی خود به دنبال چه چیزی هستم. این، یک هدف خود بنیاد است . هدف خود بنیاد من به عنوان زیست کننده; نه هدف خودبنیاد کسی که این زیست را در اختیار من نهاده و به من عطا کرده است .

این سؤال شاید از همه سؤالات قبلی، اگزیستانسیال تر یا وجودی تر باشد و به مبانی و مبادی ما بعدالطبیعی یا فلسفی کم تری هم تکیه می زند; زیرا خیلی کاری به این ندارد که آیا زندگی، سازنده ای داشته یا نه، برای چه هدفی ساخته شده و آیا اساسا هدفی داشته است یا نه; کاری هم به این ندارد که زندگی جزئی از یک کل بزرگ تر هست یا نه و آن در آن کل بزرگ تر چه نقشی ایفا می کند .

اگر این سؤال درباره معنای زندگی طرح شود، به دو طریق می توان به آن پاسخ داد: یک طریق، زندگی را دارای یک نظام طولی تصویر می کند که در آن هر کاری، وسیله ای برای کار یا هدف بعدی می شود . هر کاری مقدمه ای می شود برای رسیدن به ذی المقدمه دیگری که خود آن ذی المقدمه نیز باز ذی المقدمه ای است برای مقدمه دیگری و قس علی هذا . آیا این راه موفقی ست یا نه؟

به گمان من این راه به دو جهت موفق نیست: یکی این که اگر شما این نظام طولی را درست کردید، بالاخره یک جا به نهایت می رسید . وقتی به نهایت رسیدید و کسی از شما پرسید که این را دیگر برای چه می خواهید، شما خواهید گفت که این را دیگر برای چیزی نمی خواهم. این دیگر مطلوب لذاته است; نه مطلوب لغیره. اشکال دیگری هم برای این دیدگاه وجود دارد و آن این که این نظام طولی را به صورت نظری می توان تصویر کرد; ولی هیچ وقت به طور عملی نمی توان آن را نشان داد . یعنی نمی توانیم بگوییم کل زندگی من یک سمت و سویی برای آن دارد .

بنابراین خوب است راه دومی طی شود و آن راه، این است که بگوییم زندگی من از این راه معنادار است که یک مجموعه موزاییکی است. این موزاییک ها را موزاییک های زمان نگیرید; بلکه موزاییک های افعال ارادی و اختیاری بگیرید; زیرا بحث معنا، به معنای هدف، فقط در افعال ارادی اختیاری قابل طرح است . بعد بگویم زندگی من وقتی معنادار است که سراغ هر یک از این موزاییک ها که می روم، یا خود آن، مطلوب لذاته باشد یا با یکی دو واسطه به یک مطلوب لذاته برسد; ولی دیگر نظام طولی بین آنها برقرار نباشد ."

حال سوالی که اینجا مطرح می شود و در بخش آغازین این نوشته نیز بدان اشاره شد این است که آیا : آیا معنای زندگی کشف شدنی است یا جعل کردنی؟

استاد ملکیان به سوال فوق چنین پاسخ می دهد:

"اگر بگویید معنای زندگی چیزی است که باید کشف کرد، مقصود این است که زندگی دارای معنایی در نفس الامر است; حال چه به معنای هدف باشد یا فایده و چه خودبنیاد باشد یا خارجی . ممکن است کسانی بگویند که برای زندگی معنایی وجود ندارد; بلکه هر کس خود باید معنایی به زندگی خود ببخشد . اگزیستانسیالیست های الحادی، مثل «سارتر» و علی الخصوص «کامو» معتقدند که زندگی معنا ندارد و ما خود باید به زندگی معنا بدهیم . حال چگونه می شود به زندگی معنا بخشید؟ ممکن است کسی برای کل زندگی اش هدفی قائل شود; یعنی با خود قرار بگذارد که من از این به بعد چنان زندگی می کنم که هدفی یگانه یا چند هدف به دست من محقق شوند . این جا هم در واقع به زندگی معنا داده شده است; البته معنای مجعول و نه مکشوف .

این معنا همان طور که ویکتور فرانکل، بنیان گذار مکتب لوگوتراپی یا معنا درمانی، قائل بود، می تواند سه سنخ باشد . کسانی هستند که زندگی خود را چنین معنا می بخشند که می گویند من باید فلان اثر را پدید بیاورم یا باید فلان کار را بکنم . اینها در واقع از این راه به زندگی خود معنا بخشیده اند که زندگی خود را یک پروژه کرده اند . نوع دیگری از معنا دادن به زندگی که به گفته دکتر فرانکل امکان پذیر است، آن است که من زندگی ام را یک پروژه ندانم; بلکه به زندگی با یافتن تجارب خاصی معنا بدهم . اولی جنبه فعالانه دارد و دومی جنبه منفعلانه . نوع سوم، معنایی است که بیشتر مورد نظر خود ویکتور فرانکل می باشد و آن این است که کسانی از راه درگیر شدن با درد و رنج های اجتناب ناپذیر زندگی، به زندگی خود معنا می دهند . به نظر من هر سه امکان پذیر است و حتی ممکن است قسم چهارم یا پنجمی را هم تصور کرد ."

معنای زندگی به هر صورتی که بدان بنگریم هدفی خودبنیاد است که انسان حضور آن را در زندگی خوشتن به نظاره می نشیند، چه آن صورتی که شخص خداپندار هدفی خارجی برای آن متصور می شود و چه آن انسانی که خویشتن را خالق معنایی برای زندگی می داند. چه اویی که با استناد به «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» (من جن و انس را نیافریده ام، جز برای آنکه مرا عبادت کنند) بر این عقیده استوار است که خدا معنا برای زندگی ما جعل کرده و ما معنای مجعوله خدا را از طریق کتاب مقدس و مذهبی کشف کرده ایم و همه ی وجودش و نگاهش به طولی است که معبود خویش را در انتهای آن می بیند و چه اویی که با توجه به نگاه خود معنای زندگی را از میان عشق و اخلاق و علم برمی گزیند و از این رهگذر باید و نبایدهایی را برای خویشتن ترسیم می نماید.

مقصودم آن است که هر انسانی مختار به انتخاب جعل و کشف است بنابراین هر انسانی خود شیوه ی معنابخشی را به زندگی انتخاب می کند و باز از دیدگاه من،

چه خوش است بخشش معنایی از جنس عشق ورزیدن و دوست داشتن به زندگی،

عشقی از سر جان و از سوی همه ی سربازان تن،

و چه نیکوست ترسیم باید و نبایدهایی از جنس عشق در رهگذر زندگی،

باید و نبایدهایی که مدام او را به سرمستی می خواند تا او را از بند هر آنچه که او را به اندیشه ی ایستایی و سکون، می خواند برهاند.

معنایی که مدام او را به لبخند و اشک می خواند، نه اشکی از جنس غم، که اشکی از سر لبخند.

و از رهگذر حضور چنین معنایی در زندگی است که انسان برای سلوک خویش جاده ی شادمانه زیستن و عشق ورزیدن را برمی گزیند و همه ی آدمیان را گام برداشتن دراین جاده ی بی انتها می خواند...

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پروای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

 مولانا

 

پ.ن1 : برتراند راسل در اول زندگینامه خودنوشت خود می گوید: سه چیز به زندگی من معنا داده است: یکی علم و ارضای کنجکاوی علمی، دیگری شفقت به حال انسان ها و کاستن از درد و رنج های آنها، و سومی هم عشق ورزی.

پ.ن2 : فیلم راننده تاکسی به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و با بازی رابرت دنیرو و جودی فاستر، محصول سال 1976 از آن جمله فیلم هایی است که در زمینه ی معنابخشی به زندگی می توان به نظاره اش نشست.

خلاصه فیلم:

تراویس بیکل (رابرت دنیرو) جوانی است که دچار بی خوابی است به همین دلیل تصمیم می گیرد تا شب ها به عنوان راننده تاکسی در خیابان های نیویورک مشغول به کار شود اما شب های نیویورک مکان خوشایندی برای گذراندن زمان نیست، چرا که خیابان مملو است از بدکاره ها، معتادین و انواع انسان های رنگین پوستی که به خاطر تعلق داشتن به طبقات پایین جامعه راهی جز توسل به بزهکاری ندارند. در این میان تراویس با دختری آشنا می شود که در یک آژانس خصوصی کار می کند اما به دلیل منزوی بودن تراویس رابطه شان راه به جایی نمی برد. تراویس تصمیم نهایی را می گیرد و عزم خود را جزم می کند تا مانند باران خیابانهای نیویورک را از فساد و آلودگی بشوید و...

پ.ن3 : فیلم ایرانی "هیچ" نیز از آن دست فیلم هایی است که همراه با واداشتن مخاطب با تفکر و تامل فرم و شکلی دلنشین دارد. این فیلم به کارگردانی عبدالرضا کاهانی و با بازی فوق العاده ی مهدی هاشمی، پانته آ بهرام، صابر ابر، احمد مهرانفر، باران کوثری، نگار جواهریان، مرضیه برومند و ... ماجرای زندگی خانواده ای را روایت می کند که سیر سیراب شدن از دریای ثروت را یک شبه طی می کنند ولی همانجایی که خویشتن را در ساحل امن سرمایه ی مادی ای سیرناشدنی می یابند آغاز بی معنا شدن لحظات و سرشار شدنشان از هیچ است.

خلاصه فیلم:

نادر مردی از خانواده ای متوسط رو به فقیر است که اقدام به وصلت با خانواده ای فقیر می نماید. در آغاز زندگی خوب می نماید ولی پس از مدتی خانواده ای که نادر با آنان وصلت نموده متوجه نوعی بیماری در نادر می شوند. بیماری پرخوری. نادر مدام می خورد و اشتهایش سیری ناپذیر است. تا اینکه پس از مراجعه به دکتر متوجه نوع بیماری اش شده و اتفاقات عجیبی پس از آن به وقوع می پیوندد....

 

پ.ن4 : آلبوم رندان مست استاد شجریان ندای آهنگین معنابخشی به زندگی است، ندایی که گویی از روزنی گشوده به دنیای رنگ ها و سردی ها به گوش جانمان وحی می شود تا بشنویم پیغام سروش آسمانی را در باب معنای زندگی:

رندان سلامت میکنند جان را غلامت می کنند ------ مستی زجامت میکنند مستان سلامت می کنند

در عشق گشتم فاش تر و از همگنان قلاش تر ------و از دلبران خوش باش تر مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر ------خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند

افسون مرا گوید کسی تو به ز من جوید کسی------ بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می کنند

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار از او ------من کس نمیدانم جز او مستان سلامت می کنند

ای ابر خوش باران بیا و ای مستی یاران بیا------و ای شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند

حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پر گنج کن------ نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می کنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبر ------ و ای از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می کنند

آن میر مه رو را بگو، وان چشم جادو را بگو ------ وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می کنند

 آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو ------ وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می کنند

آنجا که یک با خویش نیست یک مست آنجا بیش نیست ------ آنجا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند

آن جان بی چون را بگو، وان دام مجنون را بگو ------ وان در مکنون را بگو مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو ------ وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو ------ وان طور سینا را بگو مستان سلامت می کنند

آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگو ------ وان نور روزم را بگو مستان سلامت می کنند

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا ------ ای زتو جانها آشنا مستان سلامت می کنند

 مولانا 

پ.ن5 : عاشق سرشار است از سلامت روح و ایمان. (یک عاشقانه ی آرام - نادر ابراهیمی)

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()