این داستان واقعی است...

 

دخترک مثل چند روز گذشته با خوشحالی از خواب بیدار شد. خیلی خوشحال بود که می تونست باز هم  پدرش رو خوشحال کنه. از اون روزی که تو اون شرکت مشغول به کار شده بود با تمام وجودش خدا را شکر می کرد. دخترک تو زندگی خیلی سختی کشیده و مصیبت دیده بود. اون موقعی رو  که مادر وپدرش از همدیگه جدا شده بودند رو اصلا" یادش نمی یومد. هیچ وقت هم درباره اش دچارکنجکاوی نشده بود. یادآوری اون خاطرات براش خیلی تلخ و غم انگیز بود. به خاطر همین هم هیچ وقت دلش نخواسته بود از کسی در مورد گذشته سوالی بپرسه...

 اون سال تلخ ترین لحظات زندگی براش رقم خورد. پدربزرگش دیگه تقریبا" بطور کامل حافظه اش رو از دست داده بود. دیگه نمی تونست کار کنه. با مرگ مادربزرگ بیماری پدربزرگ حادتر شد. پدربزرگ بی اختیار شب ها به پشت بوم می رفت و فریاد می زد یا نصف شب به سمت اتاق دخترک که با پدر و مادر ناتنی و برادر و دو تا خواهر ناتنی کوچکتر از خودش زندگی می کردند سنگ پرتاب می کرد.

 پدر دخترک خیلی وقت بود دیگه کار نمی کرد. کارخونه ای که پدرش تو اون کار می کرد ورشکست شده بود و بعد از اون همه سال کار کردن تو اون کارخونه فقط چند تخته فرش به پدر رسید! از اون موقع به بعد پدر به خاطر ناراحتی قلبش دیگه نتونست کار دیگه ای پیدا کنه. هیچ وقت از ترس مخارج درمان پیش دکتر نمی رفت و هیچ وقت هم در مورد مریضی اش با خونواده اش صحبت نمی کرد. برادر بزرگتر بعد از بیکار شدن پدر دیگه درس نخوند و تو یه کارخونه مشغول به کار شد. پس از یه مدت خیلی کوتاه دستش لای دستگاه گیر کرد و انگشتشو از دست داد و از اون موقع به بعد دیگه سر کار نرفت. برادر از پولی که به خاطر آسیب دیدگی حین انجام کار از بیمه گرفته بود یه خونه درست کرد. البته اگه بشه اسمشو خونه گذاشت. این خونه فقط دو تا اتاق داشت. اتاق هایی که از ترس سرمای شدید دیواره هاش- مخصوصا" زمستون خیلی سرد اون سال- باید از دیوار هاش فاصله می گرفتی. بعد از یه مدت خیلی کوتاه دخترک همراه پدر و مادر و دو تا خواهر دیگه اش بخاطر اذیت های پدربزرگ رفتند خونه برادر و دیگه از اون به بعد اونجا زندگی کردند.

دخترک خیلی دلش می خواست مثل بقیه دوستاش ادامه تحصیل بده ولی از طرف دیگه هم خیلی خوشحال بود که تونسته بود تو اون شرکت مشغول به کار بشه و با اون پولی که آخر هر ماه به پدرش می داد لحظه ای لبخند رو برای خونواده اش به ارمغان بیاره. پدر خیلی غمگین و ناراحت بود ولی هیچ وقت اونو پیش بچه هاش بروز نمی داد حتی به اونا نگفت که اون روزی که برای آوردن آب به خونه همسایه رفته بود موقع بلند کردن سطل آب قلبش برای چند لحظه گرفته بود. پدر اصلا" دلش نمی خواست که بچه هاش حتی یه لحظه به این فکر کنن که بابا پول درمان قلبش رو نداره به خاطر این قضیه غصه بخورن.  پدر هر روز پیرتر وپیرتر می شد. اینو همه بچه ها می دونستن ولی هیچ موقع به روی هم نمی آوردند.

 دخترک وقتی آخر ماه می شد و موعد گرفتن حقوق فرا می رسید خیلی خوشحال می شد. هیچ وقت به این فکر نکرده بود که مثلا" چه کارهایی می تونست با پول هاش بکنه. همیشه با دوستش که به اون شرکت می رفتند در مورد آینده صحبت می کردند. دوستش از آرزوهاش می گفت. اینکه که دلش می خواد برای خودش جهیزیه آماده کنه و با اون پولی که از اون شرکت می گیره ذره ذره به اونا اضافه کنه. ولی دخترک همیشه بی هیچ فکر کردنی حقوقش رو به پدر می داد و اصلا" هم ناراحت نبود و به این فکر نمی کرد که خدایا مگه من چه گناهی مرتکب شدم که نمی تونم برای خودم آرزو داشته باشم؟! فقط ِ فقط به این فکر می کرد برای یه لحظه هم که شده می تونست دوتا خواهر کوچولوشو خوشحال کنه. این خوشحالی رو با هیچی تو این دنیا عوض نمی کرد.

بیماری پدر روز به روز شدیدتر می شد و هیچ وقت هم اون رو بروز نمی داد و تا اینکه اون روز خبر آوردند، پدر که برای آوردن کپسول گاز رفته بود بالاخره قلبش تاب اون همه درد رو نیاورد ... 

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()