یک روز معمولی...

 

آفتاب به میانه­‌ی آسمانش رسیده.

در کنار مقبره‌الشهدای دانشگاه، نمایشگاه عکسی به پاسداشت دفاع مقدس برپا گشته. صدای اذان را همه می‌شنوند.

و من هم غرق در انبوه افکارم در گوشه‌ای از همین دانشگاه نشسته‌ام. گوشی‌ام زنگ می خورد. اوست که به دیدنم آمده و حالا پشت درِ دانشگاه است و اجازه‌ی ورودش نمی‌دهند. به درِ اصلی می‌رسم. او با آن لبخند همیشگی در آستانه‌ی در ایستاده. می‌خواهد برود. نمی‌گذارم. می‌گویم حالا که فرصت داری بیا تا گشتی هم در دانشگاه بزنیم.

من: ایشان همراه من هستند.

دربان دانشگاه: مدرکی هم دارید؟

من و همراهم به هم زل می‌زنیم و آنگاه دیگربار تلاش می‌کنیم.

من: ایشون دانشجو هستند.

دربان دانشگاه: خب که چی؟ نمیشه!

و من می‌مانم در پشت انبوه افکاری که چون آوار به سویم هجوم می‌آورند. به او وانمود می‌کنم که آرامم. می‌دانم که او سنگینی این نگاه‌ها و کلمه‌هایی را که بر سرم آوار شد را دید و شنید.

×××

عقربه‌های ساعت روی 4:30 دقیقه جا خوش کرده‌اند. برنامه‌ریزی کرده‌ام تا نیم ساعت دیگر به محل قرار با مدیرم برسم. از میان سریع‌ترین راه‌های ممکن، بهترین راه را متوسل شدن به اتوبوس می‌یابم. سوار می‌شوم. کارت‌خوان خراب است. بی آنکه سوالی از راننده بپرسم به سمت کارت‌خوان انتهای اتوبوس حرکت می‌کنم. مسافر بعدی پس از چند دقیقه سوار می‌شود. کارتش را نزدیک کارتخوان می‌کند.

مسافر: خرابه؟

راننده: نگاهش می‌کند.

مسافر: کارت‌خوان خرابه؟

راننده: عقبی!

[پاسخ راننده برای مسافر واضح نیست، بنابراین دوباره می‌پرسد]

- بله؟

[اکنون راننده ابروهایش را نیز در هم کشیده و  با صدای بلند می‌گوید]

- گفتم عقبی کار می‌کنه!

[مسافر در حالی که به انتهای اتوبوس حرکت می‌کند با صدای بلند می‌گوید]

 - قیافه‌تو درست کن! این چه طرز جواب دادنه!

سکوت به اتوبوس حاکم می‌شود.

از پنجره‌ی اتوبوس به بیرون خیره می‌شوم.

×××

در حالی که حدود یک ساعت از زمان قرارمان گذشته من هم‌چنان در انتظار تاکسی‌ام. انبوهی از مسافران در انتظارند. تاکسی‌ها عموما تقاضاهای دربستی را می‌پذیرند. قدری دقیق‌تر می‌شوم. من و خانم‌های کناری‌ام آدرسی یکسان را فریاد می‌زنیم ولی تاکسی‌هایی که عموما خالی هستند قدری جلوتر از من ...

×××

خسته از راهم...

در حال بازگشتنم. در بهترین حالت حدود دو ساعت دیرتر از زمانی که باید، به خانه خواهم رسید.

اتوبوس حدود 15 دقیقه دیرتر از آنچه که باید، حرکت می‌کند. از اتوبوس که پیاده می‌شوم صدای جیغی همه‌ی فضا را پر می‌کند. سربرمی‌گردانم. پسری است که در آن‌سوی پیاده‌رو در پی دختری در حرکت است و آنچه که واضح است صدای فریاد دختر است که می‌گوید: نمی خوام، نمی خوام، ولم کن.

به مسیرم ادامه می‌دهم. هوا کاملا تاریک شده. دو دختر از پارک بیرون می‌آیند و در پی‌شان دو پسر...

×××

بالاخره به خانه می رسم. پس از سر رویی شستن، خود را به نفهمی زده و سری به فضای مجازی می‌زنم، با شعری مواجه می‌شوم که بر سر درش نوشته شده:

تقدیم به 5 یار دبستانی که به ناحق از حق تحصیل محروم شدند...

 

 

پ.ن1 : در همین زمینه بخوانید وبلاگ طنین سحر را.

پ.ن2 : قرار نبود پست جدید به این شکل باشد ولی گاهی اوقات سرشار می‌شوی از احساس خفگی.

پ.ن3 : و امید من به این شهر به آن دوست باوفایی ‌ست که خبر اجرای ویژه‌ی تئاتر را به من می‌دهد، دوستی که حس کرد بی‌خبر گذاشتن من وقتی که خود به تماشایش رفته بود، ناراحتم کرده،

و امید من به این شهر آن دوست مهربانی است که پشت در دانشگاه در پی راهکاری برای ورود همراه من به دانشگاه بود،

و امید من به شهر، به دوستانی‌ست که گرد من‌اند،

و امید من به این شهر به اوست که به راستی

 "والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود"

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()