از میان یادداشت های گودر

روز بدی بود. سال و ماهش را یادم نیست. صبحش عمو زنش را طلاق داده‌بود. عصرش ما دل‌تنگ زن‌عموی سابق‌مان شده‌بودیم و شبش مرد کوری با آکاردئونش آمده بود الهه‌ی ناز می‌زد و صدای گرفته‌ی سازش می‌پیچید توی بن‌بست. مادرم پولی داد دست نوازنده‌ی بدبخت که برود از کوچه‌ی ما بیرون. که عموی من با آوازش دق نکند. چند دقیقه بعد عمو دوباره مرد را پیدا کرد و بردش توی حیاط و خواست فقط برایش الهه‌ی ناز بزند. که بشنود. که دق نکند.‌

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()