سمفونی زندگان...

 

او باخته است. کل زندگی را. همه‌ی معنای زیستن را. او چه دارد؟ هیچ. چه ندارد؟ همه را!

او دغدغه‌ی نان ندارد. همه‌ی معنای زندگی برای او همین است. نان. و باز هم نان. او هرآنچه که از جنس نان است را دارد و در نان غوطه می‌خورد. آزاد است. در کشوری می‌زید که هیچ کس در آن در پی نان نیست. سال‌هاست که همه نان دارند. و همه فقط، نان دارند. او در آنجا غرق در خوشی بی‌پایان و تهوع‌آور است. و نان همه‌ی معنای زندگی‌اش شده. براستی درکشوری که هیچ‌کس درآن دغدغه‌ی نان ندارد و سرهیچ کس در آن به جرم اندیشیدن بر سر دار نمی‌رود زیستن چگونه معنا می‌یابد؟!

او باخت. همان‌روزی که به دختری دل بست و شبان و روزانش در اندیشه‌ی وی گذشت و دختر نیز یک دل که نه، صد دل شیفته‌ی پسر شد. آنگاه با یکدیگر عهد بستند که پسر دورتر از سرزمین مادری مشغول به تحصیل شود تا در آینده‌ای نه چندان دور دختر نیز به سویش آید. و اما آن عهد تنها چند ماهی دوام آورد و پسر آن‌چنان غرق در نان شد و شهرت که فراموش کرد قلبی را که در سرزمین مادری به هوایش می‌تپید. و اما دختر هم‌چنان پای‌بند او بود و نمی‌توانست از یاد ببرد شعرهای عاشقانه‌ای که پسر برایش در ایام فراق گفته بود. و هم‌چنان قلب دختر عاشقانه می‌تپید...

پسر باخته بود و خود نمی‌دانست. و منی که روزگاری، روزم با او شب می‌شد کنون او را نمی‌شناسم.

و من در اندیشه‌ی آنم که مگر زندگی جز تپیدن‌های بی‌امان دو قلب عاشق است حتی در قفس...

 

پ.ن1 : رمان سمفونی مردگان یک شاهکار تمام عیار است. فرم ایده‌ال نگارش از نگاه من. عباس معروفی در این رمان خواننده را تسخیر می‌کند. قصه‌ی رمان حول شخصیت‌هایی است که هر یک، نماینده‌ی نسل و تفکری از مردمان سرزمین‌مان هستند. آیدین و آیدا و اورهان و پدر و مادر ایشان و البته سورملینا و حتی یوسف. آیدین نسلی را نمایندگی می‌کند که همه‌ی رویاهایش در حال از دست رفتن است. و او دوست ندارد همانی شود که پدر یک عمر بوده. خوشی‌های او و آمالش از جنسی دیگر است. او جهان را همان‌گونه نمی‌خواهد که پدر و پدرانش سال‌هاست خواسته‌اند و ساخته‌اند و دیگرانی مثل او در آن جهان پیش‌ساخته، سوخته‌اند. او در پی جهانی دیگر است. جهانی‌که هر که همانطور می‌خواهد، در او می‌زید و تفکر و آرزوهای هیچ‌کس به دلیل همسان نبودن در زیرزمین خانه‌اش به آتش کشیده نمی‌شود. و اما همه چیز مطابق میل آیدین پیش نمی رود. آیدین می‌سوزد. و آیدا برای نسلی که ازدست می‌رود مرثیه می‌خواند. و اورهان و پدر همانانی هستند که نان دارند و فقط نان دارند. و مادر مثل همیشه‌ی تاریخ پشتیبان آیدین‌ها و آیداهاست و سورملینا همان قلب تپنده‌ایست که درس عشق می‌دهد نامحرمان این وادی را.


« آن روز قرص کامل آفتاب گرفت و شب شد. پدر با آنکه ناهارش را نخورده بود نگاهی به ساعت انداخت و با آن‌که عقربه‌ها را درست سر جایشان می‌دید خیال می‌کرد چشم‌هاش خطا می‌کنند. حیرت‌زده پرسید: «اورهان شب شد؟»

من نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. گفتم: «یا ابوالفضل.»

خورشید به قرص خونینی بدل شه بود و غبار سیاه‌رنگی اطرافش را پوشانده بود. آن روز من برای اولین بار وحشت را در اندام پدر دیدم. همه‌جا در تاریکی فرو رفته بود. و از کوچه هیاهوی وحشتناکی به گوش می‌رسید.

پدر گفت: « این اعمال ماهاست. اعمال ما و بچه‌هامان. خدایا تو نخواه. خدایا تو نخواه. »

 پدر گفت: «ما حالا جایی زندگی می‌کنیم که درست زیر پای ما انبار کتاب‌های ضاله است. پسر خودمان هرچه کتاب کفر پیدا کرده چپانده توی این زیرزمین. شاعر هم شده. دیگر همین مانده که یک ساز بزند زیر بغلش و بشود عاشیق. برود مطربی. اما من نمی‌توانم ساده بگذرم.» در همان حال آستین‌هایش را بالا زد و گفت: «باید نماز آیات بخوانیم.»

به اتاق برگشتیم و نماز آیات خواندیم.

پدر با اشاره‌ی سر به من گفت که دنبالش بروم. ما به حیاط رفتیم. مادر در ایوان ایستاده بود و مثل من حیران بود.

پدر گفت: « فرش و لباس‌های اتاق را بریز بیرون.»

فرش را لوله کردم و بیرون آوردم، لباس‌های آیدین را روی ایوان گذاشتم و خواستم که رختخواب را بیرون بکشم اما پدر گفت:‌ «آتش سوختبار می‌خواهد.»

من پیت نفت را به درون بردم، همه‌جا را نفتی کردم، و بعد یک لحظه خواستم تختخواب را بیرون بکشم که پدر مانع شد. گفت : « کبریت بزن.»

مادر وقتی از اتاق بیرون آمد که دیگر خیلی دیر شده بود. شعله‌ی آتش از در و پنجره‌ی زیرزمین زبانه می‌کشید.

پدر گفت :‌ « این روح شیطان است که دارد می‌سوزد.»

من فکر می‌کردم وقتی آیدین وضع را ببیند درجا سکته می‌کند. اما هیچ اتفاقی براش نیفتاد. دم غروب آمد. خانه در سکوت غم‌انگیزی غرق شده بود. انگار کسی مرده است و راز مرگ را همه از هم پنهان می‌کنند. آیدین بسته کتابی که در دست داشت روی هره‌ی پله گذاشت و می‌خواست که دست‌هاش را دم حوض بشوید. دو سه قدم که رفت تاریکی و سیاهی وحشتناک زیرزمین را دید. بوی سختگی هم پیچیده بود. ما هرسه نفر از بالا نگاه می‌کردیم. آیدین به طرف اتاقش رفت، دم پله‌ها نتوانست سرپا بایستد. پاها و دست‌هاش لرزید، چیزی مثل رعشه تمام اندامش را گرفت و بعد بی‌آنکه یک کلمه حرف بزند، یا بخواهد کسی را ببیند رفت...   »

پ.ن2: این نوشته را هم بخوانید.

پ.ن3: ‌باران هم شادمانی ‌مان را جشن گرفته ...

 

+نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩توسط بی داد | كامنت داني ()