این چه رازی‌ست که هر بار بهار، با عزای دل ما می‌آید؟

بهار برای من و هم‌نسلانم فصلی شوم است. چه داغ‌ها و تلخی‌ها که بهار نیاورده. بهار سرزمین من زمستان تر از هرجای دیگر است، از آن روی که می‌تازد و شلاق غم بر صورتمان می‌زند. بهاری که می‌توانست شادی‌آفرین باشد و سبز، کنون غم‌انگیز است و سیاه. جز تلخی ارمغانی از بهار به یاد ندارم. تلخی ِ شور ِ کاذب انتخابات، تلخی ِ دروغ، تلخی ِ به زندان‌ شدن‌ها، تلخی ِ هجوم و شکنجه، تلخی ِ کشتن انسان‌ها و اینک تلخی ‌ِ اندیشیدن. و اندیشیدن در سرزمین من جرم است. و دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی "نه". و محرومیت از حقوق اولیه‌ی زیستن، سزای کسانی است که می‌اندیشند و سر به ابتذال "آری" فرود نمی‌آورند. چه آزادمردان و زنانی که تن به ابتذال "آری" نفروختند تا یادگارانی باشند از دوران جهل و سیاهی و حکمرانی ِ آدم‌نمایان.

پ.ن1: در روزهایی که بسیاری از دانشجویان از نتیجه‌ی کنکور ارشد خود سرمست‌اند و شادان، تعدادی دیگر غمین‌اند، زیرا ایشان را اجازه‌ی ادامه تحصیل نداده‌اند! به چه جرمی؟ این اتفاق سالیان گذشته برای تعدادی دیگر از دانشجویان رخ داد و امسال برای عده‌ای دیگر و سال آینده شماری دیگر. آنچه در این بین قابل تامل است تنها این اتفاق نیست که به جد معتقدم هیچ‌کس نمی‌تواند مسیر پیشرفت و تکامل انسان به سوی آنچه در پی اش است را مسدود کند، می‌تواند حرکت‌اش را کُند کند و یا مسیرش را تغییر دهد، اما نمی‌تواند او را وادار به سکون کند. در این میان آنچه می‌ماند تفکر و نگاه اطرافیانی است که پس از چندی هر یک به سویی روانه‌اند و از روی عادت می‌گویند: "چرا آخه خودتو واسه این مردم هزینه کردی؟"، "چرا خودتو وارد این بازیا کردی؟ مگه نمی دونستی سیاست پدر و مادر نداره؟" ویا در بهترین حالت می‌گویند: "آخی! ایشالا که درست میشه"، "مگه چیکار کرده بودی؟"، "من باهات ابراز همدردی می‌کنم" و عادت به این گفتن‌ها و عادت تن دادن به ظلم و نشستن در تاریکی همانی است که آن جلادان تاریخ در پی‌اش هستند. اگر کسی از من بپرسد که تو خود چه کرده‌ای و می‌کنی که دیگران را چنین به فلک کلماتت می‌بندی؟ سرم را پایین می‌اندازم و می‌گویم: هیچ، حالم از خومم هم به هم می‌خورد.

پ.ن2:

 چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه شکسته‌ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت
زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

"سایه"

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠توسط بی داد | كامنت داني ()