شاه مراد

دوستی خانوادگی داشتیم که مرد بیابان بود. هیچ‌وقت به روشنی درنیافتم که این آشنایی‌مان از چه سوت. عید که می‌شد با همسر مهربانش راه خانه‌مان را در پیش می‌گرفتند و دیدارهامان تازه می‌شد. یادم هست که از کودکی ایشان را به عنوان میهمانان ویژه به ما بچه‌ها معرفی می‌کردند. انتهای زلالی و مهربانی و صفا و مهر را تصور کن. توانستی؟ حالا همه‌ی آن حجم را در قالب تن بریز. آن دو، جلوه‌ای از این تن‌ها بودند. ساده و روان. به زلالی سهراب. گاه فکر می کنم که چه می‌شد آدمی، سبکی چنین را برای زیستن اختیار کند. سبکی پالوده و به دوری از آلودگی‌های بشر-ساخت. زیستنی سرشار از طبیعت. بشر را نه آغاز و نه پایان‌اش اختیار هست. ولی چگونه زیستن را که می‌تواند به‌گزین کند. چگونه است که از دامان طبیعتِ رام به وسعت وحشتِ شهر می‌گریزد؟ نمی‌دانم.

 

کجاست سمت حیات؟

من از کدام طرف می‌رسم به یک هدهد؟

و گوش کن! که همین حرف در تمام سفر

همیشه پنجره‌ی خواب را به هم می‌زند

«سهراب سپهری»

 

عصر جمعه‌ای دیگر است. راستی کسی می‌داند تقویمی را که جمعه نداشته باشد از کجا می‌توانم بخرم؟
تلفنی راهی خانه می‌شوم و پس از گفتگویی تکراری و مطلوب از آن‌سوی می‌شنوم که: شاه مراد مُرد.

+نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠توسط بی داد | كامنت داني ()