می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم

بدو بدو رسیدم دم درِ نظام وظیفه. درا رو بسته بودند و سربازی که جلوی در واستاده بود گفت: برو فردا بیا. پیرمردی حدودا 70 ساله با موهای کاملا سفید و البته متراکم با عینک دسته کائوچویی داشت جلوی در به سربازه التماس می‌کرد که بذار برم تو. مدام می‌گفت بذار برم تو یه سوال دارم. سرباز راهش نداد و گفت: تعطیله، برو فردا بیا. پیرمرد که یه بغض پنهانی زیر پوست صورت چروکیده‌اش خزید، ناامیدانه برگشت. همراش شدم و ازش پرسیدم مشکلتون چیه مگه؟ یه نگاهی مهربونی بهم کرد و انگار که خیلی دلش می خواست با یکی حرف بزنه گفت: پسرم کارت پایان خدمتشو گم کرده. الان که درخواست المثنی داده میگن باید عکس پرسنلی بیاره. من الان عکس پرسنلی اون موقعشو از کجا بیارم؟ الان 10 سال از اون موقع می‌گذره. پرسیدم خب بره یه عکس دیگه بگیره. گفت: نمیشه آخه. گفتم: چرا. گفت: چون آلمانه. گفتم: یه عکس از اون موقعش ندارین؟ گفت: چرا دارم ولی هر عکاسی‌ای که می‌رم حاضر نمیشه این کارو بکنه. کار فوتوشاپیه. باید یه لباس تن عکس اون موقعش کنن. کاری نداره ولی حاضر نمیشن انجام بدن. گفتم: خب… خب نمیشه لباس براش بفرستین اونجا عکس بگیره بفرسته؟ یه لبخندی که معنای پیچیده‌ای داشت بهم کرد و یه چند لحظه بینمون به سکوت گذاشت. بعد تو صورت همدیگه نگاه کردیم و شروع کردیم به خندیدن و خندیدن و خندیدن و خندیدن قاه قاه قاه.

پ.ن: صدای زمینه

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠توسط بی داد | كامنت داني ()