سیمای مردی در دوردست

الان که دارم این نوشته را می‌نویسم توی جاده بیرجندم. یک جاد‌ه ی 1300 کیلومتری ازتهران.  پر از کویر و شب. جاده مثل سلول انفرادی می‌مونه. فقط تویی و یه جاده که مکرر ادامه داره و تو چاره‌ای جز صبر کردن و خیره شدن از پنجره به فراسوی خیال نداری. خیره شدن به دوردستی که شاید نیست. پنجره‌ای که هست و نیست. شب هم که باشه همه‌ی سکانس‌های فیلمی که از جاده پخش میشه شبیه هم میشه. سیاهی مطلق و و زمینی به سفیدی برف و سیمای مردی در دوردست. فکر می‌کنی به آنچه که گذشته و آنچه که باید می‌بوده و چیزی که شده و چیزی که در انتظارشی و یا دوست داری بشه. فکر می‌کنم خیلی وقتا تو زندگیم چیزی خواستم که نباید می‌خواستمش. خیلی وقتا چنگ به در و دیوار زدم و چیزی را طلب کردم. بهش رسیدم. وفتی که بهش رسیدم تازه متوجه بی‌معناییش شدم و این سوال برام مطرح شده که چرا به خواستنش مصر بودم. بی‌معنایی شاید مفهوم را درست بیان نکنه. نوعی نابجایی بهتره. اون چیز مال من نبوده و من نباید می‌خواستمش. بنابراین هزینه‌اش رو هم پرداخته‌ام. هزینه‌ی این نابجاخواستن‌ها را. نمی‌خوام بگم هر چه که مقدر شده همان است و جز او نیست. مساله‌ام این نیست. بر صحت و عدم صحتش پافشاری نمی‌کنم. تجربیات تلخ و شیرینی که از سرم گذاشته منُ قانع کرده که مخلوطی از تلاش و تقدیرگرایی، معجون لذت‌بخشی برای زندگی می تونه باشه و نه تلاش صرف و یا تقدیرگرایی مطلق!

عکس از اینجا برداشته شده است.

+نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱توسط بی داد | كامنت داني ()